روی طاقهشال کهنۀ مرداب، نقشههای بتهجقه نقرهدوزی میکند مهتاب (9)
پسرک آمد نشست کنارمان، گفت دیشب تا 4 صبح داشته برایمان شهر میساخته است. بعد در تبلتش محل زندگیمان را نشان داد. خانهمان با کتابخانهای بزرگ در اتاقش برای من و دیواری پر از عکسهایی که آقای سین دوست دارد. دانشگاه من با کلاس و کتابخانۀ بزرگش. محلی برای پرورش حیوانات برای منی که حیوانات را دوست دارم. محل کار آقای سین و زمین فوتبالی برای او. قصابی تا گوشت تازه بخریم. بعد گفت: وقت نشد، حالا برایتان کلانتری و آتنشانی و بیمارستان هم میسازم.
بیست و هفتم تیر
1293
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۳ ساعت 20:51 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه