پسرک آمد نشست کنارمان، گفت دیشب تا 4 صبح داشته برایمان شهر می‌ساخته است. بعد در تبلتش محل زندگی‌مان را نشان داد. خانه‌‌مان با کتابخانه‌ای بزرگ در اتاقش برای من و دیواری پر از عکس‌هایی که آقای سین دوست دارد. دانشگاه من با کلاس و کتابخانۀ بزرگش. محلی برای پرورش حیوانات برای منی که حیوانات را دوست دارم. محل کار آقای سین و زمین فوتبالی برای او. قصابی تا گوشت تازه بخریم. بعد گفت: وقت نشد، حالا برایتان کلانتری و آتنشانی و بیمارستان هم می‌سازم.

بیست و هفتم تیر 
1293