و حیاتُک أسفارُ و حروب
ستحبّ کثیراً و کثیراً
و تموت کثیراً و کثیراً...
و ترجعُ کالملکِ المغلوب*

می‌دانی همۀ زندگی قمار است و همۀ زندگی همین جمله‌های تکراری است که می‌شنویم و رد می‌شویم ولی بعدتر خودمان با سر به‌سنگ‌خورده برمی‌گردیم و سر بر دامن همین کلمات می‌گذاریم. می‌شود قماری نه برنده داشته باشد، نه بازنده؟ یا دو تا برنده داشته باشد و یا دو تا بازنده؟ اصلِ اصلش این است که زندگی بساط قمار است، می‌نشینیم سر بساط، بازنده-بازنده بلند می‌شویم، بساط به آراستگی خودش برجاست.
این‎ها را می‌نویسم که ننویسم که عکسش را دیدم. چشمانم جوشید و ناگهان صدای خنده‌ام را شنیدم. زیر اسمش نوشته بود «ساکن استرالیا». قمار ما برنده-برنده بود؟ عکسش را نگاه کرده بودم و خندیده بودم و اشک صورتم را خیس کرده بود. اشک از درد آمده بود و خنده از شادی اینکه زیر عکس من نوشته شده «ساکن تهران». درد از گذشته مانده است. برای اکرم (+) نوشته بودم «درد را می‌شناسیم. راستش منی که الان اینجا نشسته‌ام و برایت می‌نویسم نمی‌خواهم بگویم از زخم فقط جایش می‌ماند و بس. نه! منی که الان می‌نویسم فکر می‌کنم یا حس می‌کنم که درد می‌ماند و عمیق هم می‌ماند، اما می‌دانم که زنده‌ام»، پس درد آدمی را نمی‌کشد.
آن سال ورق‌های دستم را گذاشته بودم وسط و گفته بودم دیگر بازی نمی‌کنم. پرسیده بودم با من بلند می‌شوی؟ او مانده بود. من قمار را نیمه رها کرده بوم و سال‌ها از خودم پرسیده بودم او بُرد؟ دیدم نوشته است «ساکن استرالیا»، پس حقش را از بساط گرفته بود. صدای خندۀ خودم را که شنیدم فهمیدم قمارمان برد-برد بوده است.
گفتم که اشکم از درد بود. درد از باخت نیست. درد در من خانه کرده است که (+)...



*مصراعی از شاملو
** از نزار قبانی