کلّ شیء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (3)
من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم
که سرنوشت درختان باغ من تبر است1
زن تردید کرد. ساعات طولانی ایستاد به تماشا، تا زمانی که زانوانش از درد لرزید آنگاه بیتوجه به خاکها و خونها نشست بر زمین. کنار آنچه دلش مینامید. دست دراز کرد و دلش را برداشت. فکر کرد اینطوری نمیشود ادامه داد. باید کاری میکرد. زن عاقبت تصمیمش را گرفت. میدانست بلندترین کوهی که در زندگیاش ساخته صبر است. از کوه بالا رفت دلش را همان جا درون صندوقی چوبی دفن کرد. سپس نشست به تماشای غروب بخشی از رویاهای رنگیاش. زن نمیگریست. زن دل نداشت که بگرید.
1. بیتی از «سید مهدی موسوی»
پ.ن. عنوان از «نزار قبانی»: همه چیز را میتوان پنهان کرد مگر گامهای زنی که در درون ما راه میرود.
که سرنوشت درختان باغ من تبر است1
زن تردید کرد. ساعات طولانی ایستاد به تماشا، تا زمانی که زانوانش از درد لرزید آنگاه بیتوجه به خاکها و خونها نشست بر زمین. کنار آنچه دلش مینامید. دست دراز کرد و دلش را برداشت. فکر کرد اینطوری نمیشود ادامه داد. باید کاری میکرد. زن عاقبت تصمیمش را گرفت. میدانست بلندترین کوهی که در زندگیاش ساخته صبر است. از کوه بالا رفت دلش را همان جا درون صندوقی چوبی دفن کرد. سپس نشست به تماشای غروب بخشی از رویاهای رنگیاش. زن نمیگریست. زن دل نداشت که بگرید.
1. بیتی از «سید مهدی موسوی»
پ.ن. عنوان از «نزار قبانی»: همه چیز را میتوان پنهان کرد مگر گامهای زنی که در درون ما راه میرود.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۰ ساعت 2:35 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه