بر شانۀ من کبوتریست که از دهان تو آب میخورد (6)
حالا باید واژگانی را که با آنها نوشته میشوم پیدا کنم،
من این داستان را انتخاب نکرده بودم، اما حالا حق دارم
که چگونگی نوشته شدنم را انتخاب کنم.*
1. شاید حدود 12 سالم بود. با یزدیجانم راه میرفتم و برایم حرف میزد. میگفت زن باید مراقب زندگیاش باشد. زن عروسک نیست که زود جا بزند. زن باید پناه باشد، خانه باشد... گرم و امن. زن باید آرام باشد، اما جنگیدن هم بلد باشد، بگذارد به وقتش.
2. با لیلی رفته بودیم نمایشگاه کتاب. ظهر، روی چمنها، زیر سایۀ درخت، نشسته بودیم و حرف میزدیم، دربارۀ کهنالگوها و زنانگی و یونگ و... . لیلی از من برای خودم میگفت که چنینی و چنانی و اخلاقت اینطور و لباس پوشیدنت آنطور. میگفت در تو هرا بیش از دیگر کهنالگوها هست. بعد پرسید «به نظرت چطور میشه آدم هرا رو در خودش قوی کنه؟» گفتم «نمیدانم و دربارۀ یونگ کمتر از آن خواندهام که بتوانم چیزی بگویم، اما به خودم که نگاه میکنم و به حرفهایت که فکر میکنم بهگمانم خیلی چیزها به حس مالکیت در من برمیگردد»
3. رفته بودم پیش اکرم. چهارزانو نشسته بودم روی زمین و به اکرم نگاه میکردم که ایستاده بود و چای میریخت. داشتم میگفتم «حس مالکیت در او قوی نیست. مواظب داشتههایش نیست.» اکرم برگشت و نگاهم کرد. نگاهش الان هم جلوی چشمانم است. جاوی پنجره ایستاده بود و نوری که پشت سرش بود چهرهاش را تیره کرده بود، اما نگاهش روشن بود. دیدم که همۀ حرف همان «حس مالکیت» است.
4. اولین بار که آقای سین به اتاقم آمد از تعداد زیاد کتابها و عروسکها تعجب کرد. برایش میگفتم که فلان عروسک مال کودکی مادرم بوده یا فلان عروسک از نوزادیام با من است و... آن روز برایش نگفتم که یکی از کشوهای زیر تختم پر از از اسباببازیهایم. از لباس عروسکها، قاشقها، قابلمهها و یک جفت دمپایی پاشنهدار که چهارسالگیام به پا میکردم و از تقتق کردن پاشتهاش کیف میکردم.
5. اتاق من پر است از یادگارهای خانوادگی. از آینۀ عقد مادربزرگم، عقدنامۀ پدرم و مادرم، آلبومهای خانوادگی، پایاننامۀ پدربزرگ و آنچه که بخواهند که صحیح و سالم حفظ شود.
6. چند روز اخیر به «من» فکر کردهام. زندگیام را دوره کردم و فهمیدم در تمام زندگیام مواظب تمام چیزها و کسانی بودهام که مال من بودهاند. خانوادهام، دوستانم، کتابهایم، درسم، اسباببازیهایم و هر کلمهای که بتوانم ضمیر ملکی به آن اضافه کنم.
7. زنی درون من همچون ملکهای آرام نشسته است، اما اگر حس کند کسی به داشتههایش آزار میرساند ماده شیری میشود خشمگین که تا آخرین قطرۀ جانش میجنگد.
8. نوشتم تا یادم نرود.
* خاطرات تن، احلام مستغانمی، ترجمۀ رضا عامری
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه