باید می‌فهمیدم پشت این ظاهر شوخ و خندان، چه انسان
جدی و غمگینی حضور دارد. خنده‌های او نیشخندی تلخ بر
همۀ ناملایمات زندگانی‌اش بود... آن قدر در زندگی‌اش
خندید که من باور کردم خنده نیز مثل غذا خودن و
نفس کشیدن یکی از اجزا و وظایف زندگی است.*


بید مجنونم

صداها آزارم می‌دهند. دنیا که دمی خاموش نمی‌شود، می‌شود من روزۀ سکوت بگیرم؟






* زارهای زنی به نام بیروت، ص 156