بر شانۀ من کبوتریست که از دهان تو آب میخورد (2)
باید میفهمیدم پشت این ظاهر شوخ و خندان، چه انسان
جدی و غمگینی حضور دارد. خندههای او نیشخندی تلخ بر
همۀ ناملایمات زندگانیاش بود... آن قدر در زندگیاش
خندید که من باور کردم خنده نیز مثل غذا خودن و
نفس کشیدن یکی از اجزا و وظایف زندگی است.*
بید مجنونم
صداها آزارم میدهند. دنیا که دمی خاموش نمیشود، میشود من روزۀ سکوت بگیرم؟
* زارهای زنی به نام بیروت، ص 156
جدی و غمگینی حضور دارد. خندههای او نیشخندی تلخ بر
همۀ ناملایمات زندگانیاش بود... آن قدر در زندگیاش
خندید که من باور کردم خنده نیز مثل غذا خودن و
نفس کشیدن یکی از اجزا و وظایف زندگی است.*
بید مجنونم
صداها آزارم میدهند. دنیا که دمی خاموش نمیشود، میشود من روزۀ سکوت بگیرم؟
* زارهای زنی به نام بیروت، ص 156
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۲ ساعت 20:38 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه