«بفرما، خوانندۀ افشاگر...» تو هرگز نخواهی دانست، ولی نصف سطری که
معلق در فضا مانده است در واقع شروع یک جمۀ دراز بود که نوشته بودم
ولی بعد آرزو کردم که ای کاش ننوشته بودم. آرزو کردم نوشتنش که سهل
است، ای کاش حتی به آن فکر نکرده بودم، آرزو کردم که هیچ وقت اتفاق
نیفتاده بود. یک دکمه را فشار دادم و فیلم شیری رنگ روی سطرهای شوم
و نابه‌جا گسترده شد و دکمۀ DELETE را فشار دادم، و پوف، همه رفته بود.*


میم عزیز

تذکر به‌جایی داده‌ای و بعد عذرخواهی کرده‌ای. تذرکرت نه فضولی بود و نه جسارت. من هم بیرون از متن خودم یکی از کسانی هستم که فاصله-نیم فاصله و نقطه- ویرگول برایم دغدغه است، چه برسد به غلط املایی یا دستوری. یک شبی منوی رستوران را باز کردم و گفتم «آخ! اینجا یک اسپیس زیادی زده.» آنکه همراهم بود پوزخند زد و بر حالم افسوس خورد، بس که از این وادی‌ها دور بود. اما خوب می‌دانم که بسیاری از آن‌ها که وبلاگ مرا می‌خوانند اهل زبانند. آن‌ها هم اگر آن صفحه را ببینند، که پر از اسم غذا و قیمت‌های نجومی و عکس‌های فریبنده است، اولین چیزی که می‌بینند همان فاصلۀ زیادی است. پس حق دارند تذکر بدهند. سوال مقدر اینجا این است که پس چرا غلط تایپی و ویرایشی در نوشته‌های من هست؟ که می‌دانم کم هم نیست. و جواب ساده‌اش اینکه نوشتن برای من سخت است. وقتی مغزم انباشته می‌شود از هزاران تصویر و فکر و تحلیل، مجبورم دست خودم را بگیرم و خودم را مجبور کنم به نوشتن. خودم در تمام مدت نوشتن می‌خواهم از خودم فرار کنم تا بیشتر ننویسم. ترس از صفحۀ سفید. تند و تند می‌نویسم تا خودم دست از سر خودم بردارم. یک درگیری نفس‌گیر. هر کدام از نوشته‌ها را اگر پیش از انتشار یک بار بخوانم مطمئن باش حذفش میکنم. مجبورم پیش از اینکه فرصت حذف کردن به خودم بدهم منتشرش کنم. بسیاری مواقع چندی بعد برمی‌گردم و نوشته را ویرایش می‌کنم. نامه نوشتنم هم همین‌طور است. می‌فرستم و در دلم عذرخواهم از مخاطبم. نوشتن تا به آنجا سخت است که تا اینجا هرچه به عنوان مقاله نوشته‌ام کار یک شب تا صبح بوده است. دقیقۀ نود تا نتوانم که فرار کنم. مجبور شوم بنویسم و تمام شود.

و در آغاز فقط نوشتن سخت بود، حالا گاهی حرف زدن هم برایم سخت می‌شود.

 

* آونگ فوکو: اومبرتو اکو، ترجمۀ رضا علیزاده، ص 60