خمار صد شبه دارم (12)
کاش میآمدی روبروی روزی از روزگار ما،
کاش میآمدی به باد میگفتی یک دقیقه آرام بگیر،
کنار پرچین خانۀ ما گلی گمنام
بعد از چهارده بهار هنوز خواب همان پاییز کجمریز را میبیند.
آیا سزاوار نبود همۀ ما شبیه ترانههایمان میزیستیم؟!*
- صبح اخمهایش درهم بود. کاری ازش خواستم که دلخور شد. حرفی زد. گفتم «این چه طرز حرف زدنه؟» بعد چند ثانیه همدیگر را خیره نگاه کردیم. سالهاست فهمیدهایم کار اگر بالا بگیرد نتیجهاش ویرانی است. هیچ کداممان قدرت برتر نیستیم که دیگری مجبور شود کوتاه بیاید. رفت به دنبال کارهایش. نزدیک ظهر برگشت، درس میخواندم. از جلوی اتاق که رد شد گفت «علیک سلام» اخمم آب شد. تا دست و صورتش را بشورد برایش چای ریختم و با بیکوییتی که دوست دارد گذاشتم روی میز. کاری که خواسته بودم را انجام داد.
- از چیزی عصبانی بود. چند باری باهاش شوخی کردم و گفتم بیا چیزی بخور بهتر شوی. تلختر شد. بلندم کرد و گذاشت وسط اتاقم و در را بر رویم قفل کرد. شنیدم که تلویزیون را روشن کرد. از پنجره اتاق بیرون رفتم و از راه پنجرۀ دیگر خانه رفتم تو. جلویش که ایستادم مبهوت نگاهم کرد و بعد خندید.
- پانزدهم مهر. خشمگین بودم و اندوهگین. انگار بالای سر ویرانهای ایستاده باشم. شب شده بود. نشسته بودم روی مبل. بیش از بیست و چهار ساعت بود که چیزی نخورده بودم. داییها از آن اتاق صدایم میکردند که بیا شام بخور. از دور میدیدمشان و صدایشان آزارم میداد. ساکت بودم. مشتهایم را آرام و مدام بر پاهایم میکوبیدم. آمد جلویم ایستاد. با دست چانهام بالا گرفت. نگاهش کردم. گفت «ببین خیلی تلخه ولی الان راهش فقط اینه که گریه کنی. بعضی دردها در دنیا هست که چاره نداره فقط با گریه آروم میشه.» پشانیام را تکیه دادم به شکمش و گریستم. بلند. صدای هق هقم خودم را ترساند. دستهایش را گذاشته بود روی سر و شانهام. گفت «همینه، گریه کن»
- قرار شده بود بروم حرف بزنم. میگفتند فلان را بگو و فلان کار را بکن. آن طرف اتاق ایستاده بود. گفت «فکر کردهای که چی بشه؟ وظیفۀ تو انتقام گرفتن نیست. وظیفۀ تو اینه که خوب باشی. اونا نبودن. تو نباید بد بشی».
- صبحی که میرفت کنکور بدهد نامهای دستم داد و گفت وقتی رفت بخوانمش. نوشته بود عدهای رفتند برای خواندن نماز باران. فقط یکی چتر با خودش برده بود. در زندگیام تو آنی که چتر با خودت داری. کنکور ارشدش را تهران نبود. مادرک که میرفت پیشش. نامه را دادم به مادرک، گفتم شب کنکورش بدهید بخواند. برایم اس.ام.اس زد «ممنونم».
- روز کنکور سر درد گرفته بود. رتبهاش آنی نبود که میخواست. خشمش تمام نمیشد. اخمهایش باز نمیشد. به چهارچوب در اتاق تکیده داده بودم. روی تخت نشسته بود. گفتم «ببین اسمش مسابقه است. یه عدهای هستند هم درس خواندند و هم این امتیاز را داشتند که استرس نداشته باشند که سردرد بگیرند. بپذیر که آنها بردهاند. آن امتیاز را نداشتی. تمامش کن»
- هر بار میگویم «دوستت دارم» به شوخی جوابهایی میدهد مثل وظیفهاته یا مجبوری یا من که دوستت ندارم یا بیخورد. روی تخت نشسته بودم. اندوهگین بودم از خراب شدن نمرهها و بیحاصل شدن بخشی از زحمتهایم. در اتاقش خوابیده بود. صدای وابرم آمد. برایم چیزهایی نوشت که آرامم کرد. در جواب فقط نوشتم «دوستت دارم». جواب داد «اونو که مجبوری ولی منم دوستت دارم».
*سیدعلی صالحی
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه