عیناک مثل اللیلة الماطره (3)
ادبیات برای آنانکه به آنچه دارند خرسندند، برای آنانکه از
زندگی بدانگونه که هست راضی هستند، چیزی ندارد که
بگوید. ادبیات خوراک جانهای ناخرسند و عاصی است.*
از در وارد میشوم. سرش پایین است. چند ثانیۀ کوتاه وقت دارم که نگاهش کنم. در ذهنم میگذرد که «چه پیر شده است». سر بلند میکند. بعد از چهارده سال چند ثانیه طول میکشد تا مرا بشناسد. چشمانش پر از اشک میشود و مرا در آغوش میگیرد.
زن تعریف میکند از شبی که بیست و چهار سال پیش به ایران آمد. از روزهای بعدش میگوید. از اینکه هیچ کس نبود که زبانش را بفهمد. میگوید یک روز دیدم فقط یک نفر بی آنکه خسته شود با من حرف میزند و به حرفهایم گوش میکند بی آنکه یک کلمهاش را بفهمد. اول از او فارسی یاد گرفتم که ساده حرف میزد و هر چند بار میخواستم برایم تکرار میکرد. رو میکند به من و میپرسد: «چند سالت بود؟» میگویم «چهار- پنج سال» میگوید برای همین همۀ این سالها جور دیگری دوستت داشتم.
من هیچ کدام از لحظاتی را که زن میگوید یادم نیست. فقط داییام را به یاد میآورم. داییای که تا آن شب ندیده بودم. مرا بغل کرد و عروسک پاندای کوچکی را سوغات به من داد. خاطراتم از زن از چند سال بعد شروع میشود که فارسی را روان حرف میزد. شبی که میپرسید «"نازکآرای تن ساقی گلی" یعنی چی؟» و هرچه جواب میدادم قانع نمیشد...
دراز کشیده بودم روی مبل. چشمانم را بستم و به همۀ سالهایی فکر کردم که زن آمد و بعد رفت، به چهارسالگی خودم، به پنج سالگی، به شش، تا به همین بیست و هشت سالگی که دارد تمام میشود و خیلی چیزها را با خودش میبرد و اصلا باید نامش را بگذارم «سال تمام شدن». خوابم برد. کسی پتویی بر رویم کشید. گرم بود و امن...
* چرا ادبیات، ماریو بارگاس یوسا، ترجمۀ عبدالله کوثری، ص 23
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه