به شور قطرههای اشک سامان جراحت کن
من خوابم برد. بعدش حفرهای روی دیوارم بود که دستم را دراز میکردم تا بستۀ کاغذهای درونش را بردارم. میدیدم روی کاغذها چه نوشته شده. نثر من بود با همان عنوانهای عربی طولانی. اما کاغذها از دستم لیز میخوردند. وحشتزده هر کدام را که میگرفتم تند تند میخواندم. تاریخشان مال آینده بود و چه اندوهگین نوشته بودم. بعدش داشتم فرار میکردم. لباس زنان کرد تنم بود و از چیزی فرار میکردم. از پلهها بالا میرفتم و فکر میکردم دیگر تمام شد آن طرف پل که برسم جایم امن است و همان موقع پلهها زیر پایم خراب شد. بعدش سیاهی بود. یک سیاهی عمیق و نمیدانم چه قدر گذشت که چشم باز کردم. بیدار که شدم صدای مادرکم از آشپزخانه میآمد. خواستم لبخند بزنم. نشد. با خودم فکر کردم این سنگینی از کجاست؟ و مثل ریزش آبشار همه چیز با سر و صدایش یادم آمدم. بعد فکر کردم آن حرفها را هم در کابوس شنیدم؟ آن لحظهها چرا اینقدر بوی واقعیت میدهند؟ و یادم آمد. همان جا بود که بغض چنبره زد روی گلویم.
حالا طعم دهانم مخلوطی از خون و اشک است که دیشب تمام مدت داشتم لبم را میجویدم و حاصل دندان چیست جز زخم؟
پیرزنی چروکیده در من راه میرود و زیر لب میخواند «نفرین بر دهانی که بیموقع باز شود» دخترک درونم یک گوشه نشسته و نگاهم میکنم. خسته است از بس از دیشب توضیح داده که نمیخواسته بگوید. حتی نمیخواسته بشنود. چند بار گفت که بگذریم. صدایش در نیامد. کمی آن طرفتر عزیزالسلطنه نشسته است و نمک بر زخم دخترک میپاشد.
من نگفته بودم چه قدر خودسرزنشگرم؟ گیرم نگفته بودم اما گفته بودم که
«اندوه در من حل میشود، خشمم یک جا تمام میشود، قهر نمیدانم، طعنه نمیزنم، ناسزا نمیگویم، فال خوب میزنم و دیر نگران میشوم. خندیده بودم که اینها ترس ندارند گرچه سهمگین به نظر میرسند. چشمک زده بودم که اینها را جدی نگیر، به لبخندی زائل میشوند. گفته بودم آنچه زخم میزند سکوتم است، آنچه بیرحم است واژگانیست که در من راه میرود و بر زبان نمیآید...» (+)
و من تمام یک ساعت آخر ساکت نشسته بودم.
تو گفتی زیاد فکر نکنم. من فکر نمیکنم. نه اینکه نخواهم. نمیتوانم. من فقط برای دخترک آزردهای که درونم نشسته لالایی (+) میخوانم.
راستش من باز هم نتوانستم همه چیز را بنویسم. من خسته میشوم از نوشتن، از گفتن. خسته میشوم از بس پیرزن چروکیده میپرسد «خب که چی؟» خسته میشوم از بس تلاش میکنم همه چیز را آرام نگه دارم. خسته میشوم وقتی آدمها رفتار آرام و منطقیام را میگذارند پای بیاحساسی، بیدغدغگی. (+)
پ.ن. عنوان مصراعی از دکتر محمدرضا ترکی
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه