اگرچه باده فرح بخش و باد گلبیزست
نسیم ملایمی می وزد لا به لای موهایم. لبخند بر لب دارم که روی میز مقابلم چای گرم و شکلات است و کتاب هایی خوب. تمام حجم خانه را نوای موسیقی پر کرده است. رو به رو را که نگاه می کنم تا چشم کار می کند درخت است و زیبایی...
اما حال من هیچ تناسبی با اینها ندارد... من حالم خوش نیست. بغض ناجوری در گلوبم نشسته است که مجال باز شدن ندارد. چیزهایی دارد آزارم می دهد که گفتنی نیستند.
.........
.............
................
من فقط ابنها را می نویسم و به دلم می گویم آرام. خواهش می کنم آرام. عزیزم آرام. دلکم آرام. این هم می گذرد. آرام که بگیری سهل تر می گذرد. تو را به خدا آرام. بی تابی برای چه؟ برای که؟ آرام بگیر لعنتی...
اما حال من هیچ تناسبی با اینها ندارد... من حالم خوش نیست. بغض ناجوری در گلوبم نشسته است که مجال باز شدن ندارد. چیزهایی دارد آزارم می دهد که گفتنی نیستند.
.........
.............
................
من فقط ابنها را می نویسم و به دلم می گویم آرام. خواهش می کنم آرام. عزیزم آرام. دلکم آرام. این هم می گذرد. آرام که بگیری سهل تر می گذرد. تو را به خدا آرام. بی تابی برای چه؟ برای که؟ آرام بگیر لعنتی...
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 11:44 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه