برو ای سپر ز پیشم که به جان رسید پیکان
دخترک درونم اول فقط راه رفت. لابد فکر می کرد که اینطوری می تواند فکر نکند. بعد گفت اصلا بخوابم بهتر است. نشد. رفت یک گوشه نشست، زانوهایش را بغل کرد و سر بر زانو گذاشت. همین و دیگر هیچ نگفت.
به عادت همیشه اول رهایش کردم. گفتم خودش با خودش کنار می آید. وقتی حتی خوابش نبرد، برایش چای ریختم. سر بلند کرد با لبخندی، چای را نوشید، و دوباره سر بر زانو گذارد. برایش کتاب خواندم. تمام مدت به جای کلمات به صدایم گوش کرد که سعی می کردم آرام و شمرده بخوانم یعنی "چیزی نشده است که". بعد لبخند زد و دوباره سر بر زانو گذارد. برایش از ارزش های خودش گفتم، از معیار و صبر و آرامش و منطق و هزار مفهوم قشنگ دیگر. لبخند می زد. بعضی جاها هم سر تکان می داد که یعنی "کجای کاری؟!".
سکوت کردم. هرچه بلد بودم انجام داده بودم و گفتنی ها را گفته بودم که بلند شود، دستی به موهایش بکشد، بخندد و بگوید: "ای بابا! یک چیزی گفتیم و شنفتیم و گذشت". بلند که نشد فهمیدم برایش نگذشته است. که طعم زهر دارد حرف هایی را بشنوی که مال تو نیستند. هشدارت بدهند برای آنچه حتی به مرزهایش نزدیک نشده ای...
دخترک زیر لب زمزمه می کند "همۀ اینها را خودم گفتم. مگر نگفتم؟"
و من از نوشتن هم سیر می شوم و تنها آهی می ماند بر دلم.
به عادت همیشه اول رهایش کردم. گفتم خودش با خودش کنار می آید. وقتی حتی خوابش نبرد، برایش چای ریختم. سر بلند کرد با لبخندی، چای را نوشید، و دوباره سر بر زانو گذارد. برایش کتاب خواندم. تمام مدت به جای کلمات به صدایم گوش کرد که سعی می کردم آرام و شمرده بخوانم یعنی "چیزی نشده است که". بعد لبخند زد و دوباره سر بر زانو گذارد. برایش از ارزش های خودش گفتم، از معیار و صبر و آرامش و منطق و هزار مفهوم قشنگ دیگر. لبخند می زد. بعضی جاها هم سر تکان می داد که یعنی "کجای کاری؟!".
سکوت کردم. هرچه بلد بودم انجام داده بودم و گفتنی ها را گفته بودم که بلند شود، دستی به موهایش بکشد، بخندد و بگوید: "ای بابا! یک چیزی گفتیم و شنفتیم و گذشت". بلند که نشد فهمیدم برایش نگذشته است. که طعم زهر دارد حرف هایی را بشنوی که مال تو نیستند. هشدارت بدهند برای آنچه حتی به مرزهایش نزدیک نشده ای...
دخترک زیر لب زمزمه می کند "همۀ اینها را خودم گفتم. مگر نگفتم؟"
و من از نوشتن هم سیر می شوم و تنها آهی می ماند بر دلم.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 6:48 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه