آدم
از همان اول همه چیز را میدانست. برایش میگفتم، از لبخندهای تلخ، از سکوتهای طولانی، از خشمم، از صبرم. گاهی میگفت: "همه مثل تو نیستند، خود مرا ببین! با فلانی و فلانی همین رفتار را کردم، همین حرفها را زدهام. درکش میکنم..." و من شاید قانع میشدم اما راضی نه. با خودم میگفتم رفتاری که درست نیست را چرا بپذیریم به صرف آنکه کس دیگری هم انجامش میدهد.
تا آنکه یک شب از آنچه در سرم میگذشت برایش گفتم، اس.ام.اس فرستاد که "حق با تست، اما من از او می خواهم قدر دانی کنم." متحیر پرسیدم "چرا؟" جواب داد: "این فرد باعث شد من چیزهایی یاد بگیرم در برخورد با آدمها" در جوابش نوشتم "برو بابا!" و پاسخش یکبار دیگر به من نشان داد چه قدر خوشبختم که چنین آدمهایی را میشناسم. نوشته بود: "به خدا! یاد گرفتم بیتفاوت بودن بدترین کاره، یاد گرفتم کسی رو بلاتکلیف نگه ندارم، یاد گرفتم از هیچ کس بهتر نیستم"
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 20:38 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه