هر دو سکوت کرده ایم. موسیقی (+) تمام فضای ماشین را پر کرده است. بارها تکرار می شود. دخترک رانندگی می کند و من می نویسم:

بعضی روزها باید بگذاری کلاهت را باد بردارد و با خود ببرد جایی دور. بی هیچ نقابی خودت باشی. به لطیفه های تکراری دوستانت بخندی، به لنز دوربین بخندی، به آن گربۀ لوس بخندی... باید بتوانی بی هیچ شرمی ادا دربیاوری، چشمک بزنی، پای بکوبی، دست افشانی کنی و چنان مشغول خداحافظی با دوستی شوی که هی چراغ عابر پیاده سبز شود و هی قرمز شود و بعد بلند بلند بخندی به تمام احساس حماقتی که سرریز می شود بر روحت.
باید نترسی که دارند از تو فیلم می گیرند و بی حساب و کتاب بوسه ای بفرستی به آنکه آن طرف دوربین است و یک لحظه هم فکر کنی دو سال بعد اگر فیلم را ببینی چه قدر چروک بر چهرهاش نشسته؟
باید دسته جمعی با رنگ ها بازی کنید. شال زرد، مانتوی قرمز، شال یاسی، مانتوی مشکی، شال صورتی، مانتوی سفید.
باید به آن رهگذری که می گوید: "چه قدر این لباس و رنگ سفیدش به شما می آید!" لبخند بزنی، تشکر کنی و بگذاری باد کلاهت را با خودش ببرد،
                                              یک جای دور...
                                                                 خیلی دور


سوم تیر ماه        
یکهزار و سیصد و هشتاد و نه