کلّ شیء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (14)
میخواهم تو را دوست بدارم
تا مطمئن شوم که
بیشههای نخل در چشمانت
همچنان در سلامتند*
زن مدتها بود که آمده بود. توی خانه راه میرفت، وسایل را جابهجا میکرد، برای خودش چای میریخت و گاهی لیوان را همان جا پایین مبل میگذاشت و میخوابید. زن شلوار راحتی میپوشید که رویش تصویر خرس داشت و موهایش را مثل دختربچهها پشت سرش میبست. بیشتر میخندید، از آن خندهها که سرش را میانداخت عقب و چشمانش را میبست.
با همۀ اینها زن چمدانش را باز نکرده بود. لباسها تاشده درون چمدان بودند و چمدان دم در. چمدانها را هر روز میدید و هر بار به خودش میگفت حالا فکری برایشان میکنم.
عاقبت یک روز خم شد و چمدان سنگین را روی زمین کشید تا وسط خانه، با تمام ترسهایش درش را باز کرد و نشست جلوی چمدان. حالا باید تصمیم میگرفت که چه چیزهایی را نگاه دارد و چه چیزهایی را بریزد دور. اصلا ببیند ماندنی است؟ رفتنی است؟ چه قدر میماند؟ چطور میماند؟
زن نشسته بود جلوی چمدان. دستانش صلیبوار بر روی پاهایش مانده بودند. زن عمیف نفس میکشید و فکر میکرد به هوای خانه انس گرفته. اگر برود کجا برود؟ چطور برود؟
زن با چمدانش بیگانه شده بود، گرچه همان جا نشسته بود...
* نزار قبانی
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه