بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند
بیدار شدم، لباس پوشیدم و از خانه رفتم بیرون. از هر مکثی میترسیدم. از هر ثانیهای که بخواهم فکر کنم. دیدم sms دارم. نام دکتر ع را دکتر ر خواندم که نوشته بود «پیش از ساعت 9 در خدمت شما هستم» و فکر کردم من که با دکتر ر قرار نداشتم. نیم ساعت بعد وقتی تصمیم گرفتم تماس بگیرم و بگویم که نمیرسم متوجه اشتباه خودم شدم. توی مترو کتاب خواندم. زن در گوشم میخوانم «some one like you» خواستم یک بار دیگر واقعا گوشم دهم که چه میگوید که گلویم جوشید. این هم تجربۀ جدیدی است که بغض ته گلویم مثل چشمه میجوشد. ایستگاه دروازه دولت. انگار همۀ راههای من به دروازهها میرسند. دروازهها باز میشوند و پشت آدمی بسته میشوند. صدای بسته شدن چند دروازه را پشت سرم شنیده باشم و به خودم گفته باشم «برنگرد. در بسته تماشا ندارد؟» تند راه میرفتم. وقتی رسیدم به طبقۀ همکف به گلدان برگ سبز وسط سالن لبخند زدم. روز قبلش که خواسته بودم سالن را ترک کنم نگاهش کرده بودم و ازش پرسیده بودم «فردا مرا چگونه خواهی دید؟» خندیده بود. امروز هم خندید. گلویم جوشید. زن کنار آسانسور ایستاده بود. از شیطنتهای دخترش تعریف میکرد. چراغ داخ آسانسور خراب بود. زن گفت میترسد. من یادم افتاد که لبخند بزنم. بگویم: «میخواهند مملکت را درست کنند!!» زن ترسش یادش رفت یا یاد ترسهای بزرگتری افتاد. نمیدانم. دکتر ع در اتاقش نبود. صدایم گرفته بود. بعد از دیشب دیگر جز یکی دو جملۀ کوتاه حرف نزده بودم. چای صبحم را هم نخورده بودم. صدا نداشتم ولی در اتاق آقای ج را که زدم یا باید اشک جاری میشد یا حرف. سلام کردم. صبح بخیر گفتم. از اوضاعش پرسیدم و دیدم که صدایم را میشنوم. طبقۀ بالاتر استاد را پیدا کردم. لیوان بزرگی چای جلویش بود. یک سومش را ریخت توی فنجان و لیوان را گذاشت جلوی من. من نشستم و فکر کردم «امنیت» نباید مفهوم پیچیدهای باشد. خیلی زود دخترک آمد و بعد دیگری و بعد دیگری. من عجله نداشتم. نشسته بودم یک گوشه و کتابم را میخواندم و گاهی سر بلند میکردم و دربارۀ چیزهایی که میشنیدم حرف میزدم، حرف نه، نقدی، سوالی. استاد گفت برو از بچههای ارشدم امتحان عربی بگیر. شفاهی. دانشگاه در تمام اتاقها را قفل کرده بود. بچهها را نگاه کردم، از سرگردانی کلافه بودند. دو تا صندلی گذاشتم گوشۀ راهرو و شروع کردم. آنها شروع کردند. تک تک از روی بیتها میخواندند و من یک لحظه سربلند کردم و خودم را دیدم که ساعتی گذشته و من فقط و فقط به کلمات عربی گوش دادهام و به صدایشان. نگاهشان کردهام که آمدهاند و رفتهاند. به همهشان + داده بودم با نقط ریزی بالا یا پایینش که معنیاش را فقط خودم میدانستم. رویم نمیشد جلوی چشمشان بگویم خوب نخواندهاند یا درست معنی نکردهاند. کارم که تمام شد. دوباره وارد اتاق شدم، زنی سمت راست در نشسته بود. سری تکان دادم و روی یکی از صندلیها نشستم. استاد گفت برو به کارت برس عصر بیا. گفتم راحتم. نشستهام و کتاب میخوانم. مرد گاهی وسط حرفهایش صدایش را بلندتر میکرد و میگفت «بعضیها...» بعضیها من بودم. میخندیدم. آنجه که نشسته بودم، زن سمت چپم بود. رویم را برگرداندم و تازه شاختمش. معلم سال سوم دبیرستانم. چند سال بعدش هم یک سال همکار شده بودیم. گفت دنبالم گشته و پیدایم نکرده است. بغض میجوشید. من چه قدر زندگی کرده بودم. چه راه طولانی را آمده بودم و چه قدر پاهایم خسته بود. اما میخواستم زندگی کنم. من مطمئن بودم که آدمهای زندگیام به من باز میگردند و من میخواهم اینقدر زندگی کنم تا همهشان بیایند. تا دوباره به کوههایم برسم. وقت ناهار برای خودم چای آوردم. کم کم یادم رفت برای چه آمده بودم. عجلهای برای رفتن نداشتم. آدمهای آشنای دیگری آمدند. آنچه محیط من بود. محیط امن من بود. بین تمام آن کتابها و آدمهایی که کتابها را دوست داشتند نشسته بودم و زندگی از لای انگشتانم میریخت. به دخترک گفتم بنویس «آسیبشناسی». گلویم جوشید. آنچه بر من گذشت آسیب بود یا صدمه؟ صدمه ناگهانیتر از آسیب است؟ چه قدر همه چیز از من دور بود و چه قدر دردهایم نزدیک بودند. درد را جایی حس میکردم که هیچ کجا نبود. مرد گفت «خسته شدم». گفتم «من هم». آمدم خانه. سر راه برای برادرکم شکلات خریدم. به اتاقم که آمدم دیدم روی میزم برایم هدیه گذاشته است. حالا بعد از خوردن چای و بیسکوییت، اینها را مینویسم و گلویم میجوشد. من اما زندهام. زندهام که روایت کنم...
* عنوان از خاقانی
* عنوان از خاقانی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 20:18 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه