ناهار روز تاسوعا نذرى مى دهد. ما هم صبح تاسوعا براى کمک مى رويم. سوختن با ملاقه اى که در روغن داغ افتاده، گرماى کنار ديگ هاى برنج و مرغ، درست کردن برنج زعفرانى و لک شدن لباس ها، بريدن نان ها به يک اندازه و.... از خاطراتى است که باعث مى شود کسانى که در طول سال يکديگر را نمى بينند، ساعاتى را بسيار صميمانه کنار هم باشند. اما صحنه ى پايانى لحظه ايست که در را باز مى کنند تا غذاها را توزيع کنند. چون تعداد ظرف ها در هر حال محدود است، قرار مى شود به هر کس که در صف بوده است يک ظرف بدهند. و متاسف مى شوم براى چونه هايى که زده مى شود... و گاهى مجبور مى شويم صورتمان را پنهان کنيم تا خنده مان ديده نشود...

- به من دو تا غذا بده،‌آخه يک مادر کوچولو در خانه دارم...
- من يکى هم براى پسرم مى خواهم که داره تو خونه درس مى خونه...
- دو تا براى حاج آقا بده که تو ماشين منتظر منه...
- يکى ديگه بده مى خواهم ببرم شهرستان...
- من با يک اتوبوس فاميل آمدم، يکى ديگه بده همه با هم مى خوريم....
- اگر براى زنم نبرم ناراحت مي شه....
- مادرى بچه اش را در آغوش گرفته و مى گويد: "يکى هم براى اين بچه بده" و ناگهان بچه گريه سر مى دهد: "نمى خوام، من غذا نمى خورم..."
.......
در آخر مردى بود که پس از اتمام غذا با مشت و لگد به در مى کوبيد و داد مى زد که: "چرا وقت مرا تلف کردين؟"

پ.ن. هر نظرى که پاسخ داشته باشد، ذيلش جوابش را مى دهم.