اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد
القصه به هزار بدبختی باربد را بیافت. چون به موبایل باربد زنگ زده بود، هی قطع و وصل می شد و شنید که او می گوید: الو... با... خانم... چی؟... کافه نادری... قرار دارم... چشم! خسرو که این شنید نیک شادان شد که الساعة مادر باربد را خبر خواهم کرد از آسمان جُلی های این باربد! خسرو به مادر باربد زنگ زد و گفت: بیا که خبر نداری گل پسرت در کافه نادری با... قرار دارد. مادر باربد کمربند شوهر برداشت و با آژانس به سمت کافه راه افتاد، در راه شنید دختری با موبایل حرف می زند و می گوید: "نه... باری جون... تو زحمت نکش. من خودم دارم میام. اون مادر فولادزره ات نفهمیده که؟ بیا دانشکدۀ هنرهای زیبا دَم بز با هم می ریم. مادر باربد سخت برآشفت اما آشکار نکرد. با دختر هم قدم شد گفت: آخه، با دوست پسرت قرار داری؟ امان از دست مادر این پسرا! نسترن پاسخ داد: بلی. چندی است با دوست ِ برادرم، نکیسا، به نام باربد در کنسرتی بزرگ آشنا شده ام و سخت دل از کف داده ام. در این زمان، شیرین که وصال معشوق را مدیون باربد و نکیسا بود، از جریان باخبر شده، به موبایل باربد زنگ زد: و گفت: چه نشسته ای که مادرت می خواهد با کمربند نسترن را سیاه و کبود کند. باربد را خنده آمد از حرکت مادر و گفت: معشوق، کبودش قشنگتر است. نمی دونی به خدا... نمی دونی به خدا*
شیرین به هپروت فرو رفت و بگفت: می دونم به خدا... در ایام جوانی، چنان که افتد و دانی... با شاهدی سَر و سِّری داشتم. مادرش فهمید و با کمربند سراغ من آمد، اصلاً به خاطر همین بود که از ارمنستان گریختم وگرنه خسرو کیلو چنده؟! باربد را هوش به جای آمد. از پشت موبایل تبسمی بکرد و سر بجنبانید و گفت: اِ...! شیرین گفت: خود دانی، حالا از ما گفتن بود. از آن طرف چون زنگ دارد می خورد و مثل آخر سریالهای ایرانی باید به خوبی و خوشی تمام شود، مادر بارید و نسترن مهرشان افتاد به دل هم و کمربند برداشتند و دست در دست هم رفتند حساب باربد را برسند! اما باربد سخت بگریست و گفت الامان که سخت متنبه شده ام دست از من بدارید.
* نسترن ای...
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه