چون مرهمی صدای تو با درد من یکیست
خبر رفتنش ناگهانی بود. یک هفته مانده به پروازش خبردار شدیم. به روی خودم نیاوردم. هنوز هم نمیدانم وقتی خبر رفتن کسی را میشنوم چه بگویم. برای همین سکوت میکنم و دیگر از شوخیهایش خندهام نمیگیرد.
سکوت مرا میگزید که آهنگی برایم فرستاد، بینام، بینشانه. نام فایلش بود 444. نوشته بود به جای همۀ آنچه هیچ وقت نزدم. پاسخش چه بوده باشد جز سکوت؟
فردای شبی که میرفت نوبت یکی از سختترین امتحانت دوران تحصیلم بود. همه آنجا جمع بودند و من تنها در تاریکی خانه نشسته بودم و مخزنالاسرار میخواندم و بغضم را فرو میدادم. یک جایی کتاب را بستم. بی آنکه به آشفتگی ظاهرم اهمیت بدهم آژانس گرفتم و رفتم خانهشان. یک ساعتی نشستم بعد فکر کردم که چه؟ یک ساعت بیشتر دیدن کسی که دارد برای همیشه میرود چه فایده دارد؟
موقع خداحافظی دستبندی گذاشت کف دستم. گفت یادگاری، لبخند که نبود، زهرخندی زدم گفتم برای درشکه؟ گفت: «تو فقط گریه نکن. الان وقتش نیست.» راست میگفت. هنوز وقتش نبود. فردای آن روز پدربزرگ بستری میشد برای عمل جراحی مغز، تودۀ بزرگی که نمیدانستیم چیست.
آمدم خانه. دستبند را گذاشتم جایی که نبینم. چهارزانو نشستم روی تخت و مخزنالاسرار روی پایم. تا صبح بی وقفه خواندم. 444 تا صبح مینواخت.
سه سال گذشت. 444 را کمتر گوش میکردم. تا یک روز ظهر که هارد کامپیوترم سوخت و همه چیز از بین رفت، 444 نیز. دنبالش نگشتم هیچ وقت. چه میگفتم؟ از که میپرسیدم؟
دو سال دیگر هم گذشت. دستبند را هیچ وقت به دست نکردم. 444 هم که نبود. تنها عکس پنج نفریمان را گذاشتم در کتابخانه. هر روز میدیدم که در عکس میخندیم و از تعداد خودمان کم میشود. در این پنج سال یکی دیگرمان هم رفته بود و قرار بود ماه دیگر سومین نفر هم برود.
هفتۀ گذشته عکس را نیز برداشتم.
چند شب پیش دوستی در جواب سوالم که حالش را پرسیده بودم آهنگی برایم فرستاد. گوش کردم. نه یکبار، نه دو بار، ساعتهای طولانی. یک شب تا صبح نشستم پشت میز. پایاننامه نوشتم و 444 دوباره مینواخت. من فهمیده بودم حالم دوستم هیچ خوش نیست.
حالا 444 دوباره هست. با نام و نشان خودش و خاطرات دراز دامن.
کاش یکی به من بگوید کی وقتش میرسد؟ کی باید پشت سر مسافرانمان بگرییم؟
پ.ن.1. 444 (+)
پ.ن.2. عنوان از شاملو
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه