ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد
دوم: آرام به هم نزدیک می شوید. در حد یک سلام و احوالپرسی ساده. اینقدر که وقتی می پرسد "خوبی؟" می دانید که منتظر جواب واقعی نیست و این یک سوال صرفا مودبانه است. اما ته دلت لبخند می زنی و تقریبا همیشه می گویی "مرسی"
سوم: زمان گذشته است. حالا "خوبی؟" معنا دارد. گاهی در جواب می گویید "نه" و زمان هایی که می گوید "نه" برایتان مهم است. پای درد دلش می نشینید. بعدتر از او می پرسید که بهتر شده است؟ او را بیشتر و بهتر می شناسید. احساس صمیمیت می کنید. رابطه تان را دوست دارید. به تارخچۀ دوستی تان که فکر می کنید لبخند می زنید. گاهی سوتفاهم یا دلخوری هست اما با هم حرف می زنید.
چهارم: بی توجهی می بینید. گرفتار روزمرگی هم هستید. کمتر وقت صرف هم می کنید. نمی فهمید چه چیزی غلط است اما می دانید چیزی سر جایش نیست... زمان می گذرد. بی تفاوتی و سکوت کار خودش را می کند.
پنجم: به یک جایی می رسید که "خوبی؟" نه یک سوال صرفا مودبانه است و نه یک سوال مهربانانه. جواب دلتان را قورت می دهید، حرف هایی مثل "به تو چه؟" مثل "مگر برایت مهم است؟" بعد می گویید "مرسی، ممنون، بله"
ششم: چه فکر می کنید؟
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه