می شناسمش، به دوستی و یگانگی
آن بالا ایستاده ایم و شب تهران را تماشا می کنیم، با آرنج می زند به پهلویم. نگاهش نمی کنم. می گوید "حرف بزن، به چی فکر می کنی؟" می گویم "هیچی، تماشا می کردم". من داشتم به خودش فکر می کردم. به تمام سال های بودنش.
به اولین باری که از در کلاس آمد تو. سر تا پایش را نگاه کردم. بهش برخورد. آمد جلو که "چته؟"
به آن روزی که روی تخت من نشسته بودیم و دعوا می کردیم. بد و بیراه گفتیم و داد زدیم. بعد از یک جایی به بعد خندیدیم و همه چیز تمام شد. دیگر هیج کدام آن خطا را تکرار نکردیم که کار به آنجا برسد.
بعد از اعلام رتبه هایمان به اصرار مادرانمان رفتیم پیش مشاور. خودم را به یاد می آورم کنارش با لاک قرمز و کفش قرمز و شال قرمز. نشسته ام روی صندلی و می خندم.
بعد از تقریبا دو سال که از او بی خبر بوده ام می آید خانه مان و جایی در ته وجودم ستاره ای روشن می شود.
با هم رفته ایم مهمانی و موقع برگشتن راه را گم کرده ایم. عاقبت ماشین را کناری پارک می کند و فقط می خندیم.
برنامه ریزی اشتباه بوده و باید کنار خیابان دو ساعتی بمانم. خبردار که می شود می آید دنبالم. می گوید اینطوری دو ساعت در ماشین نشسته ای. بعد که من پیاده می شوم، برمی گردد خانه.
شب های زیادی که در طی این سال ها در کنار هم صبح کرده ایم. شب های خنده، شب های اضطراب، شب های غم. شب های حرف.
آن دسته از اخلاق هایمان که با هم در تضاد است. او آدم کارهای یهویی است و من آدم برنامه ریزی. تقابلش اما برایمان شده است تفریح. دست انداختن آن دیگری گاهی. کوتاه آمدن و تطابق.
تلفن می کنم و کاری که انجام داده ام را برایش تعریف می کنم. هیچ کس دیگر جز او نمی داند. می پرسم "سرزنشم می کنی؟" و می دانم پشت آن "نه" ای که می گوید 9 سال شناخت وجود دارد.
محبتش هر لحظه برایم تازه است. مثل وقتی دخترک مدام آهنگ ها را عوض می کند و من عقب ماشین نشسته ام، می گوید: "نکن. اینطوری رامک سر درد می گیره". آهنگ یا فیلم هایی که دوست دارم را به دستم می رساند و خوب می داند چه دوست دارم.
خوشحالی اش از شادی ها و موفقیت هایم. عصبانی شدنش از کسانی که مرا می آزارند.
خستگی هایش برای اینکه هر جا که باشیم می گوید "من تو را می رسانم"
صداقت و بی آلایشی بی نظیرش...
دیشب آن بالا ایستاده بودم و خوشحال بودم که در چنان شبی که آشفتگی درونم دیگر در ظاهرم هم آشکارست کنارم ایستاده.
پ.ن. من نمی دانم آدم های عزیز و خوب زندگی ام که کم هم نیستند صلت کدام قصیده اند؟
برای ثبت و برای مخاطب مشخص: بر سینه، داغ واقعه، نقش الحجر بماند
به اولین باری که از در کلاس آمد تو. سر تا پایش را نگاه کردم. بهش برخورد. آمد جلو که "چته؟"
به آن روزی که روی تخت من نشسته بودیم و دعوا می کردیم. بد و بیراه گفتیم و داد زدیم. بعد از یک جایی به بعد خندیدیم و همه چیز تمام شد. دیگر هیج کدام آن خطا را تکرار نکردیم که کار به آنجا برسد.
بعد از اعلام رتبه هایمان به اصرار مادرانمان رفتیم پیش مشاور. خودم را به یاد می آورم کنارش با لاک قرمز و کفش قرمز و شال قرمز. نشسته ام روی صندلی و می خندم.
بعد از تقریبا دو سال که از او بی خبر بوده ام می آید خانه مان و جایی در ته وجودم ستاره ای روشن می شود.
با هم رفته ایم مهمانی و موقع برگشتن راه را گم کرده ایم. عاقبت ماشین را کناری پارک می کند و فقط می خندیم.
برنامه ریزی اشتباه بوده و باید کنار خیابان دو ساعتی بمانم. خبردار که می شود می آید دنبالم. می گوید اینطوری دو ساعت در ماشین نشسته ای. بعد که من پیاده می شوم، برمی گردد خانه.
شب های زیادی که در طی این سال ها در کنار هم صبح کرده ایم. شب های خنده، شب های اضطراب، شب های غم. شب های حرف.
آن دسته از اخلاق هایمان که با هم در تضاد است. او آدم کارهای یهویی است و من آدم برنامه ریزی. تقابلش اما برایمان شده است تفریح. دست انداختن آن دیگری گاهی. کوتاه آمدن و تطابق.
تلفن می کنم و کاری که انجام داده ام را برایش تعریف می کنم. هیچ کس دیگر جز او نمی داند. می پرسم "سرزنشم می کنی؟" و می دانم پشت آن "نه" ای که می گوید 9 سال شناخت وجود دارد.
محبتش هر لحظه برایم تازه است. مثل وقتی دخترک مدام آهنگ ها را عوض می کند و من عقب ماشین نشسته ام، می گوید: "نکن. اینطوری رامک سر درد می گیره". آهنگ یا فیلم هایی که دوست دارم را به دستم می رساند و خوب می داند چه دوست دارم.
خوشحالی اش از شادی ها و موفقیت هایم. عصبانی شدنش از کسانی که مرا می آزارند.
خستگی هایش برای اینکه هر جا که باشیم می گوید "من تو را می رسانم"
صداقت و بی آلایشی بی نظیرش...
دیشب آن بالا ایستاده بودم و خوشحال بودم که در چنان شبی که آشفتگی درونم دیگر در ظاهرم هم آشکارست کنارم ایستاده.
پ.ن. من نمی دانم آدم های عزیز و خوب زندگی ام که کم هم نیستند صلت کدام قصیده اند؟
برای ثبت و برای مخاطب مشخص: بر سینه، داغ واقعه، نقش الحجر بماند
+ نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 23:40 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه