جهاندار داند که من چون بُدم
من همه چیز را گفته بودم. گفته بودم اندوه در من حل می شود، خشمم یک جا تمام می شود، قهر نمی دانم، طعنه نمی زنم، ناسزا نمی گویم، فال خوب می زنم و دیر نگران می شوم. خندیده بودم که اینها ترس ندارند گرچه سهمگین به نظر می رسند. چشمک زده بودم که اینها را جدی نگیر، به لبخندی زائل می شوند. گفته بودم آنچه زخم می زند سکوتم است، آنچه بی رحم است واژگانی ست که در من راه می رود و بر زبان نمی آید...
شاید تمام قصه همین باشد که من حرف زیاد زدم، تو کم شنیدی
حالا نه صدایم به خشم بلند است، نه به قهر روی برمی گردانم و نه دلم از نگرانی شور می زند...
حالا خودم در حصار سکوتم اسیرم. واژه ها نه خط می شوند و نه صوت. و زمان هیچ گاه مثل این روزها از لای انگشتانم در نرفته است...
شاید تمام قصه همین باشد که من حرف زیاد زدم، تو کم شنیدی
حالا نه صدایم به خشم بلند است، نه به قهر روی برمی گردانم و نه دلم از نگرانی شور می زند...
حالا خودم در حصار سکوتم اسیرم. واژه ها نه خط می شوند و نه صوت. و زمان هیچ گاه مثل این روزها از لای انگشتانم در نرفته است...
+ نوشته شده در دوشنبه دهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 2:50 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه