تو ای پری کجایی؟
دور تا دور سالن بزرگ خانۀ مادربزرگ نشسته بودیم. خستگی اندوه مثل غبار بر سر و روی همه مان نشسته بود. بغض های سنگینی که منتظر بهانه بودند و باید می آمد وگرنه نفس ها تنگ می شد. صبحش مادربزرگ را به مادرش، زمین سپرده بودیم.
من که دست دایی را گرفته بودم گفته بودم "من پریجانم را نداده ام ها..." و صدای بسیاری که "نه. نباید". چون فکر می کردند چهرۀ کسی که تصادف کرده است دیدن ندارد.
دخترک کنار من نشسته بود که مادرش اشاره کرد نگذارم ببیند. سرش را چسباندم بر سینه ام و دستم را گذاشتم بر چشمانش. بغضش باز شده بود اما من فرصت گریستن نداشتم. نمی خواستم اشک پرده ای شود برای ندیدن. و تصویر آخرش برای من صورتی است به غایت زیبا و آرام. مادربزرگ که از جمله زنان زیبای عصر خودش بود، حالا خوابیده بود.
نگاهی به اطراف اتاق می اندازم و چشمانم را می بندم. صدای پیرمرد را می شنوم که می گوید بیایید ببینیم حافظ چه می گوید. پوزخندی می نشیند گوشۀ لبم. تصویر مادربزرگ جلوی چشمم و فکر می کنم حافظ چه دارد بگوید؟ و صدای پیرمرد می شود همان بهانۀ ناگزیر وقتی می خواند:
ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش
بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش
...
پ.ن. (+)
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه