سفر از دوست جدا کرد مرا // گم شود از دو جهان نام سفر
حُسن که برادر مهین است در خود
نگریست. خود را عظیم
خوش دید، بشاشتی درو پیدا شد. تبسمی بکرد، چندین
هزار ملک مقرب ازو پدید آمدند. عشق که برادر میانیست با
حسن انسی داشت، نظر از وی نمیتوانست گرفت. ملازم
خدمتش میبود.... شوری درو افتاد، مضطرب شد. خواست
حرکتی کرد، حزن که برادر کهین بود درو آویخت2
غزال
عزیزم
رفاقت و دوست داشتن منوط به سابقه نیست. میشود کسی را
دهها سال دید و رفیق ندانست اما میشود فقط چند جلسه با تو همکلاس بود و رفیق شد
و پیاده از شهید بهشتی تا ونک راه رفت و خاطره روی خاطره ریخت و حالا از رفتنت دلتنگ
شد. نه! رفاقت به سابقه نیست و خاطره ساختن به صرف حضور. یادت هست ما رفتیم به آن
جلسه و تو به خاطر امتحان ماندی در خانه؟ برایت بارها اس ام اس فرستادیم. نبودی
اما خاطرهها ساخته میشوند. حالا هم جایت در دلهای ما امن است. قسم به همان لحظه
که بعد از تمام شدن تئاتر یکدیگر را در آغوش گرفتیم.
غزال عزیزم
تو عکاس خوبی هستی. لازم نیست منظرۀ پیش رویت فوق
العاده باشد تا عکسی که میگیری زیبا شود. من مطمئنم تو بلدی بهترین عکس را بگیری.
منظره؟ بگذار هرچه که میخواهد باشد.
1. عنوان از
فرخی سیستانی
2. از کتاب «فی حقیقة العشق» از شهاب الدین سهروردی
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه