علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (6)
ساعدیني علی ترمیم وجهی و ترمیم لغتي
فاللغة قطارٌ لیليٌّ بطي
ینتحر فیه المسافرون من شدّة الضجر*
فاللغة قطارٌ لیليٌّ بطي
ینتحر فیه المسافرون من شدّة الضجر*
ساعت حوالی شش بود که از خانه رفتم بیرون. نفسم تنگ بود. بغض چنگ انداخته بود به گلویم. داخل مغازه کسی نبود. کاغذ رنگی بزرگ نداشت. نایلون جلد نازک نداشت. من آرامتر از همیشه حرف میزدم که صدایم نلزرد. آمدم بیرون. آرام راه میرفتم، مردد میان پیاده و سواره رفتن. ماشین که دقیق جلوی پایم ایستاد سوار شدم. راننده از من میخواست پولش را خرد کنم و من داخل کیف پول قرمز رنگم را نمیدیدم. خواستم چراغ را روشن کند. مرد از ترافیک میگفت، نمیشنیدم. راستش میشنیدم، نمیفهمیدم. وارد شهرکتاب شدم. کند و کرخت خرید کردم. پیاده آمدم خانه. آن کوچۀ دراز و تاریک را با آن سراشیبی تندش آمدم پایین و فکر کردم. با بغضم آشتی کردم. دیدم دو هفته دیگر برادرکم برمیگردد. یادم افتاد بهش بگویم «دیدی تمام شد؟» بعد یادم افتاد سالی که میرفت من منتظر چیزی بودم. قرار بود انتظارم دو سال طول بکشد، غصه که میخوردم برادرکم میگفت «ببین! این دو سال که تمام شود، هنوز من نیامدهام، خیلی طول میکشه تا من بیام». حالا میآید و انتظار من هم یک سال نشده تمام شده بود. آنچه منتظرش بودم دود شد و رفت آسمون. از فکر برگشتن برادرکم ستارهای در قلبم روشن شد. فکر کردم اگر باشد تحمل دلتنگی آسانتر است. مثل آن شبی که خسته و سرمازده از مترو پیاده میآمدم خانه و برف رویم مینشست، تلفن کرد «کی میرسی که برایت غذای داغ بگیرم؟» و بعدش چهقدر به غذای بد ساندویچی دم خانه خندیده بودیم. با هم فیلم نگاه کرده بودیم و خوشحال بودیم که با دیگران به مهمانی نرفتهایم. یادم افتاد صبح کنکورش وقتی از در بیرون میرفت یک پاکت داده بود دستم. نامهاش را هربار که میخوانم خطها پشت اشکها کدر میشوند. به خانه که رسیدم رفتم سر آن کمد کوچک زیر میزم. ساعتها روی زمین نشستم. آدمها از لای نامهها و کارتهای تبریک و دفترها آمدند بیرون، صدای خندهها و گریهشان پیچید توی اتاق. کسانی که الان نیستند، هستند و خودشان را به نبودن زدهاند، هستند و دل آدمی بهشان گرم است... آرام شده بودم؟ نه. تمام آنچه آن ته خفته بود بیدار شد. انگار در دنیایم کسی یک مشت گچ را فوت کرده باشد. گچها همه جا معلقاند. بعد ناگهان هم چیز را رها کردم و دست خودم را گرفتم. دم گوشم زمزمه کردم که «بعدا! بعدا بهش فکر میکنی» و خزیدم زیر لحاف برادرک. اتاق برادرکم، تاریک و گرم، خیلی وقتها پناه من بوده است از آن چیزهایی که خواستهام پشت سر، در اتاق خودم، جا بگذارم.
*نزار قبانی
یاریام ده تا چهرهام و زبانم را ترمیم کنم / زبان قطار شبروی کندی است / که مسافرانش از سختی خود را میکشند.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 13:26 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه