یا لهف نفسک
آن روز هم تنها بودم. من و موسیقی آرام و بخار چای و کتاب هایی که دور و برم چیده بودم که تو زنگ زدی. نمی دانم چرا خلاف قاعده رفتار کردم. اصلا تلفن آن سر خانه بود. خودم را رساندم ببینم کیست. نامت را که دیدم، کسالت بر سرم آوار شد که وای بازهم تویی. خواستم جوابت را ندهم اما به حرمت کس دیگری که برایم عزیز است سلامت کردم. جوابی سرسری دادی، مهم هم نیست برایم. هر یک کلمه که کمتر با تو حرف بزنم برایم خوشایندتر است. نمی دانم چه شد که دلم برایت سوخت، خواستم خشک و خالی تلفن را قطع نکرده باشم که آن جمله را گفتم. تبریکی ساده، بی هیچ حاشیه ای و تو اشتباه همیشگی ات را تکرار کردی. سرزنش من!
نمی خواستم پاسخگوی درشتی کردن هایت باشم. سعی کردم صدایت را نشنوم. رفتم در عالم خودم که مصراع اول "تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد" چه بود؟ بعد فکر کردم چرا یاد این شعر افتادم؟ و همین طور زنجیر تداعی ها را گرفته بودم مبادا به صدای تو برگردم. وسط خانه ایستاده بودم، بلاتکلیف. فقط منتظر بودم ساکت شوی، نمی شدی. یکجا دیگر بلندی صدایت و تیزی طعنه هایت مرا برگرداند به تو، به تمام سال های قبل، به تمام لحظه های تلخی که برایم ساخته ای.
حالا به جای اینکه گل های قالی را نگاه کنم داشتم از پنجره به درختان خیابان نگاه می کردم و چیزی نمی دیدم جز درخت دوست نداشتن تو که چه خوب آبش داده بودی. خوب گوش کردم که چه می گویی. نم سردی لا به لای موهایم نشست یعنی داشتم خشمگین می شدم، از نفس های عمیقی که می کشیدم نفهمیدی، بس که مشغول گفتن بودی. اینقدر تکرار کردی تا از خشم رگ های گردنم به درد آمد. لبخند زدم. مرا به اوج خشمم رسانده بودی.
حرمت بزرگتر بودنت بود که فقط یک جمله گفتم "ما عزادار بودیم". سه بار تکرارش کردم. خوب می دانم با همین جمله چه ها گفتم و چه ها شنیدی. می دانی بهتر از هر کسی صدایم را می شناسم و متحیرم که چگونه در حرف زدن با آدم ها می تواند چنین تغییر کند بی اختیار خودم. آن جمله را گفتم ولی صدایم روح نداشت. خش داشت، نه از بغض که از خشم می لرزید. از سرمایش خودم هم تعجب کردم. مرا به کجا رسانده بودی؟
ساکت شدی. فهمیدی از حد گذرانده ای. حالا می خواستی با حرف های متفرقه جو را آرام کنی و من تنها به ناتوانی ات لبخند می زدم.
درخت دوست نداشتن های تو به بار نشسته است، بارش همه نگاه بی تفاوتم، صدای سردم و سکوت های طولانی ام. به ترکستان رسیده ای و بازهم ادامه می دهی. برای من هر روز بیشتر از روز قبل معنایت را از دست می دهی. نشسته ام به نظاره ات و دیگر دمی دلم به همدردی ات نمی لرزد.
پ.ن. عنوان به معنای "افسوس بر تو" است.
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه