به جای همۀ کامنت هایی که برایت ننوشتم
خانم سین عزیز
خیال نکن سکوت آدم ها از سر نفهمیدن و بی تفاوتی است که وقتی صبح دیدم نوشته ای که "گوشیم خاموشه" فهمیدم چیزی شده. اما در اون لحظه نمی توانستم واکنشی نشان دهم. وبلاگت را هم الان خواندم. چه بگویم؟ که چیزی نمی دانم. می دانم شرایط کلی ات آسان نیست. می دانی که باید صبر کنی. می دانم که صبر تلخ است و تو باید تحمل کنی و می دانم که تحمل کردن آدم را خسته می کند و آدم خسته خودش را از یاد می برد و کسی که خودش را از یاد برد ضعیف می شود و کسی که ضعیف شد، آسیب پذیر می گردد.
خانم سین عزیز
من نمی ترسم از اینکه به خاطر عفونت تب کنی که نهایتش سرم است و درد جسم و دارو و آمپول. من از کدورت روحت می ترسم. از اینکه صدای خنده هایت بلند نباشد. از اینکه روی صدای سه تارت خاک بنشیند. اشک هایت هیچ کدام از ما را که دوستت داریم خوشحال نمی کند اما گاهی به روی خودمان نمی آوریم که جدی شان نگیری. که باور کنی می گذرد. همان طور که همۀ سال های گذشتۀ عمرت گذشته.
خانم سین عزیز
روزی هیچ کس آب زلال نیست که روزی انسان خونابه است. پس هر قهقهه ای هق هق گریه نشسته و پشت هر اشکی می توان لبخند زد.
عزیزم
نمی دانم اینک چه چیز تو را آزرده است، کدام موضوع مشوشت کرده اما می دانم از رفتن خسته ای و می خواهی بنشینی زیر سرپناهی، کنار جویی و چند غزل شیرین بخوانی و عاشقی کنی. می دانم. می فهمم. اما اینجا منزل نیست. اینجا که ایستاده ای هنوز راه است. نمی شود بنشینی، نمی شود پاهایت را در آبی خنک سرخوشانه تکان دهی اما می شود بلند بلند غزل بخوانی، می شود صدایت لابه لای این باد بیابانی بپیچد. و اصلا عاشقی کردن به راه رفتن است.
نترس بانو
بگذار کاخ رویایت سنگ باران روزگار شود
دستان تو
انگشتان کشیده ات
می سازند
نه یکبار
نه ده بار
بارها و بارها
فقط نشین، برو خانم، برو عزیز، برو رفیق
خیال نکن سکوت آدم ها از سر نفهمیدن و بی تفاوتی است که وقتی صبح دیدم نوشته ای که "گوشیم خاموشه" فهمیدم چیزی شده. اما در اون لحظه نمی توانستم واکنشی نشان دهم. وبلاگت را هم الان خواندم. چه بگویم؟ که چیزی نمی دانم. می دانم شرایط کلی ات آسان نیست. می دانی که باید صبر کنی. می دانم که صبر تلخ است و تو باید تحمل کنی و می دانم که تحمل کردن آدم را خسته می کند و آدم خسته خودش را از یاد می برد و کسی که خودش را از یاد برد ضعیف می شود و کسی که ضعیف شد، آسیب پذیر می گردد.
خانم سین عزیز
من نمی ترسم از اینکه به خاطر عفونت تب کنی که نهایتش سرم است و درد جسم و دارو و آمپول. من از کدورت روحت می ترسم. از اینکه صدای خنده هایت بلند نباشد. از اینکه روی صدای سه تارت خاک بنشیند. اشک هایت هیچ کدام از ما را که دوستت داریم خوشحال نمی کند اما گاهی به روی خودمان نمی آوریم که جدی شان نگیری. که باور کنی می گذرد. همان طور که همۀ سال های گذشتۀ عمرت گذشته.
خانم سین عزیز
روزی هیچ کس آب زلال نیست که روزی انسان خونابه است. پس هر قهقهه ای هق هق گریه نشسته و پشت هر اشکی می توان لبخند زد.
عزیزم
نمی دانم اینک چه چیز تو را آزرده است، کدام موضوع مشوشت کرده اما می دانم از رفتن خسته ای و می خواهی بنشینی زیر سرپناهی، کنار جویی و چند غزل شیرین بخوانی و عاشقی کنی. می دانم. می فهمم. اما اینجا منزل نیست. اینجا که ایستاده ای هنوز راه است. نمی شود بنشینی، نمی شود پاهایت را در آبی خنک سرخوشانه تکان دهی اما می شود بلند بلند غزل بخوانی، می شود صدایت لابه لای این باد بیابانی بپیچد. و اصلا عاشقی کردن به راه رفتن است.
نترس بانو
بگذار کاخ رویایت سنگ باران روزگار شود
دستان تو
انگشتان کشیده ات
می سازند
نه یکبار
نه ده بار
بارها و بارها
فقط نشین، برو خانم، برو عزیز، برو رفیق
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر ۱۳۸۹ ساعت 19:34 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه