به یاران رفته درودی فرست
از وطنم جویا مشو... باشد که نامش ورقهایم باشد...
از معشوقم مپرس... چه بسا که نامش فراموشی است...
نام پدرم را مپرس... چه بسا که نامش غربت است...1
وقتی آمدی تنها برایم چند خاطرۀ خاک گرفته بودی. آرام آرام آشناتر شدی. خلال چای نوشیدنهایمان، هنگام پیمودن خیابان مطهری، آب انار خوردن، شاهنامه خریدن، تماشا کردن عکسها، منتظر ماندن پشت در زورخانه، تماشا کردن سریال شبانه و یخ کردنهایمان و کشیدن پتو روی پایمان، تا آنجا که توانستیم با نگاهمان با هم حرف بزنیم.
نیمه شب در فرودگاه وقتی در آغوشم گرفتی عمویم بودی که میرفتی و صبح سر میز صبحانه جای صدایت خیلی خالی بود که با لهجهات بگویی «به! سلام خانوووم».
پ.ن.1. عنوان آخرین مصراع ساقینامۀ حافظ است.
1. قسمتی از شعر غادة السمان، ترجمۀ عبدالحسین فرزاد
از معشوقم مپرس... چه بسا که نامش فراموشی است...
نام پدرم را مپرس... چه بسا که نامش غربت است...1
وقتی آمدی تنها برایم چند خاطرۀ خاک گرفته بودی. آرام آرام آشناتر شدی. خلال چای نوشیدنهایمان، هنگام پیمودن خیابان مطهری، آب انار خوردن، شاهنامه خریدن، تماشا کردن عکسها، منتظر ماندن پشت در زورخانه، تماشا کردن سریال شبانه و یخ کردنهایمان و کشیدن پتو روی پایمان، تا آنجا که توانستیم با نگاهمان با هم حرف بزنیم.
نیمه شب در فرودگاه وقتی در آغوشم گرفتی عمویم بودی که میرفتی و صبح سر میز صبحانه جای صدایت خیلی خالی بود که با لهجهات بگویی «به! سلام خانوووم».
پ.ن.1. عنوان آخرین مصراع ساقینامۀ حافظ است.
1. قسمتی از شعر غادة السمان، ترجمۀ عبدالحسین فرزاد
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ ساعت 20:44 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه