چهرهایست کودکانه با تبسمی گداخته
کودکیمان همه با هم گذشت. پنج ماه از من بزرگتر است. یک سال و نیم پیش رفت. رفت که جای بهتری زندگی کند؟ یا بهتر زندگی کند؟
جملۀ آغازینم اشتباه است. همۀ آن بیست و چند سالمان با هم گذشت. از زمانی که تازه یاد گرفته بود که انگشتانش را مشت کند و محل تمرینش موهای من بود تا آن روزهای بازی فوتبال. من دروازهبان میشدم و او همیشه مواظب بود توپ اصلا به نزدیکیهای دروازه هم نرسد. آن زمانها که من در ظرفهای پلاستیکیام غذا درست میکردم و او مثلا از شکارش برمیگشت. آن روزی که در باغ دید ماری نزدیک من است و نمیدانست پیش من بماند یا برود و کسی را خبر کند.
پایش را با قیر سوزانده بود، اخم کرده و گوشۀ اتاق نشسته بود. گفته بود نمی ذارم کسی زخم رو ببینه. رفتم جلو گفتم حتی من؟ و اینقدر سر به سر هم گذاشتیم تا صدای خندهمان همۀ خانه که نه، همۀ خانوادهمان را پر کرد.
بزرگ که شدیم مرا "مامان بزرگ" صدا میکرد. من میخندیدم.
بزرگ تر که شدیم برای هم غر میزدیم. دیگری فقط سر تکان میداد.
...
و یک سال و نیم پیش رفت. خیلی کم سراغ هم را گرفتیم تا وقتی خبردار شد پریجانمان دیگر نیست، دوباره مثل همان بچگیها گفت با کسی حرف نمیزند. نمیخواست زخمش را کسی ببیند. گوشهای برای خودم نشسته بودم که مادرش گوشی را داد دستم. گفت "تو زنگ بزن. با تو حرف میزنه" حرف زد. هیچ کدام گریه نکردیم. حرف زدیم و دیگری فقط سر تکان میداد.
پ.ن.2. عنوان مصراعی است از دکتر محمدرضا ترکی (+)
پ.ن.3. از تمام دوستانی که برای پست قبل کامنت گذاشتند ممنونم
جملۀ آغازینم اشتباه است. همۀ آن بیست و چند سالمان با هم گذشت. از زمانی که تازه یاد گرفته بود که انگشتانش را مشت کند و محل تمرینش موهای من بود تا آن روزهای بازی فوتبال. من دروازهبان میشدم و او همیشه مواظب بود توپ اصلا به نزدیکیهای دروازه هم نرسد. آن زمانها که من در ظرفهای پلاستیکیام غذا درست میکردم و او مثلا از شکارش برمیگشت. آن روزی که در باغ دید ماری نزدیک من است و نمیدانست پیش من بماند یا برود و کسی را خبر کند.
پایش را با قیر سوزانده بود، اخم کرده و گوشۀ اتاق نشسته بود. گفته بود نمی ذارم کسی زخم رو ببینه. رفتم جلو گفتم حتی من؟ و اینقدر سر به سر هم گذاشتیم تا صدای خندهمان همۀ خانه که نه، همۀ خانوادهمان را پر کرد.
بزرگ که شدیم مرا "مامان بزرگ" صدا میکرد. من میخندیدم.
بزرگ تر که شدیم برای هم غر میزدیم. دیگری فقط سر تکان میداد.
...
و یک سال و نیم پیش رفت. خیلی کم سراغ هم را گرفتیم تا وقتی خبردار شد پریجانمان دیگر نیست، دوباره مثل همان بچگیها گفت با کسی حرف نمیزند. نمیخواست زخمش را کسی ببیند. گوشهای برای خودم نشسته بودم که مادرش گوشی را داد دستم. گفت "تو زنگ بزن. با تو حرف میزنه" حرف زد. هیچ کدام گریه نکردیم. حرف زدیم و دیگری فقط سر تکان میداد.
دیشب آمد...
پ.ن.2. عنوان مصراعی است از دکتر محمدرضا ترکی (+)
پ.ن.3. از تمام دوستانی که برای پست قبل کامنت گذاشتند ممنونم
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 22:19 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه