نامم را می خواند تا سوال را جواب دهم. پاسخ صحیح را می دانم اما خسته ام برای اینکه دهان باز کنم. فکر می کنم در میان شصت نفری که اینجا نشسته اند از کجا می داند من کدامم؟ از کجا می فهمد اصلا حاضرم؟ سکوت می کنم. جواب که نمی شنود از نفر بعد می پرسد. کلاس تمام می شود. همانطور که راه می رود جواب سوال ها را می دهد و من آرام وسایلم را جمع می کنم که به من می رسد، می ایستد کنار صندلی، در چشمانم نگاه می کند و من متعجبم که می دانم عادت ندارد در چشم کسی نگاه کند. می گوید: "بار اولی که نامت را خواندم جواب دادی. صدای رسایی هم داری. چرا ایندفعه چیزی نگفتی؟" و من مچاله می شوم. از دقتش، از حافظه اش. آن بار من اصلا پشتش نشسته بودم. مرا ندیده بود. ادامه می دهد: "هنر اصلا به غلط جواب دادن است" و می رود.
چندین جلسه نامم را نمی خواند و من از شرم جایی می نشینم که چشمم به چشمش نیفتد. دیگر رویم نمی شود بروم سوال های متفرقه ام را هم بپرسم.
اینبار قبل از سوال می پرسد "جواب می دهی؟" و من که دور نشسته ام بلند می گویم: "بله"
پشت میز نشسته و چیزی می نویسد. سلام می کنم و می روم داخل. سر بلند می کند. مرا که می بیند می خندد: "فراری بزرگ!" می خندم. می گویم "سر کلاس بودم." جمله اش چیزی را در دلم جا به جا می کند "علم را از هر کجا که بود دریاب. اول و آخر نداره. همین که اینجا نشستم یعنی بیا بپرس." و در جواب "چشم" ِ من، دعایم می کند و دلم روشن می شود.
من هنوز شاگردی کردن می آموزم.

پ.ن. حسبی: بس است مرا