کلّ شیء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (15)
في کلِّ مکانٍ في الدفتر
إسمُکِ مکتوبٌ بالأحمر*
زن نشست بر روی صندلی. پاهای دردناکش را آرام از آن کفشهای پاشنه بلند درآورد. کفشها را کنار هم جفت کرد و کف پاهایش را گذاشت بر سنگفرش سرد بالکن. روبهرویش آسمان شب بود و چراغ برجهای بلند.
زن خودش را دید که از جایش بلند شد. از نردههای کنار دیوار بالا رفت و همان جا ایستاد. پشتش خانه بود و چراغهای روشنش. زیر پایش خیابان تاریک.
زن خودش را دید که از جایش بلند شد. از نردههای کنار دیوار بالا رفت و همان جا ایستاد. پشتش خانه بود و چراغهای روشنش. زیر پایش خیابان تاریک.
زن بر روی صندلی نشسته بود و به تصویر خودش نگاه میکرد. خیره شده بود به دامن بلند سرخ رنگ زنی که بالای نردهها ایستاده بود. باد میآمد و او خیره شده بود به پیچ و تاب دامن زن اطراف ساقهای کشیدهاش.
باد موهای زنی که نشسته بود را آشفته میکرد.*نزار قبانی
+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 22:28 توسط رامک
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه