کلّ شیء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (17)
اندوه همچون گلولهای آتشین بر جانش نشسته،
میان زخم و گلوله فرقی نیست. یکی شدهاند.*
زن بر بلندی ایستاده بود. گنجشک نازنینش را در دست داشت. قلب پرندهاش زیر انگشتانش میتپید. باد کولی بی هیچ رحمی میان گیسوان و دامن زن میپیچید.
زن دستانش را دراز کرد، تاب دیدن نداشت. چشمانش را بست و دستانش را گشود.
گنجشک نشسته بود، پر نمیگرفت.
باد بود که هیاهو میکرد، باد بود که بر صورت زن سیلی میزد، باد میوزدید...
* از نزار قبانی با کمی تغییر
پ.ن. قسمت نظرات رو باز میکنم ولی جواب نمیدهم. ببخشید.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 22:7 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه