من عادت نبشتن نداشته ام هرگز، سخن را
چون نمی نویسم در من می ماند و هر لحظه
مرا روی دگر می دهد.
مقالات شمس

روزگار کودکی ام به کشیدن نقاشی گذشت، نوجوانی ام به نوشتن و جوانی ام به خواندن می گذرد. قلم ها و کاغذها مونس همیشگی ام بوده اند. هم اکنون هم بیش از سی خودکار و روان نویس کنار دستم است. تایپ کردن برایم هنوز غریب است و همچنان ناب ترین نوشته هایم بر کاغذها می نشینند.
نوشتن برای من با موسیقی و چای پیوند دارد. ساعت ها، بلکه روزها به چیزی می اندیشم. کلماتم را گاهی موقع پریدن از جوی انتخاب می کنم، گاهی در تاکسی وقتی سرم را به شیشه تکیه داده ام. در ذهنم مدام می نویسم و پاک می کنم. و بالاخره یک زمانی با چای و موسیقی قلم به دست می گیرم و می نویسم. از آغاز تا پایان نه کلمه ای را خط می زنم و نه برای فکر کردن متوقف می شوم و چه بسیار کاغذهایی که بلافاصله بعد از رنگین شدن مهمان سطل زباله شده اند.
کم می نویسم. از هر صد متن نوشته شدۀ ذهنم، ده تایشان مرقوم می شود و از آن ده تا شاید، گاهی پای یکی شان به اینجا برسد. خودم بر این باورم که آنهایی که نوشته نمی شوند بهتر و عمیق تر از آنهایند که نوشته می شوند و آنها که تایپ نمی شوند بهتر از آنچه شما می خوانید.
اغلب نوشته های وبلاگ ناگهانی اند. در یک لحظه می نویسمشان و فقط یکبار برای جلوگیری از غلط های احتمالی می خوانمشان و ثبت می شوند.
عزیزترین نوشته ها برایم اما هیچ یک از اینها که گفتم نیست، بلکه نامه هاییست که می نویسم. چه آنها که عاقبت به دست مخاطبش می رسد، چه آنها که نمی رسد. هم اکنون هم دو تا پاکت نامه روی میزم است. که آدرس گیرنده و نویسنده اش هم نوشته شده است اما هیچ گاه پست نشده. مقصدشان: آلمان و کاشان.
نامه ها هم همچون دیگر نوشته ها، آنها که بر کاغذ است و بوی قلم می دهد عزیرتر است. چه بنویسم، چه برایم بنویسند.

طعم این پست هم داغی چای و نوایش (+) که نوای غالب این روزهای من است.

پ.ن.1. این متن پاسخی بود به دعوت پور پدر (+)
پ.ن.2. طبق قوانین من باید پنج نفر را به بازی دعوت کنم.
الی پلی (+)، خاتون خاموش (+)، می سم (+)