صرختُ باکیاً: ها هوذا الخریف*


زن تمام خستگی‌اش را خفت، ساعت‌های طولانی. شامگاهان گوشۀ دفترش نوشت: «در دلم آرزوی آمدنت می‌میرد».** شام بود و صبح بود؛ روز ششم. 

 

* عبدالوهاب البیاتی: گریان فریاد برآوردم: و اینک خزان
** حمید مصدق