کلّ شیء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (40)
صرختُ باکیاً: ها هوذا الخریف*
زن تمام خستگیاش را خفت، ساعتهای طولانی. شامگاهان گوشۀ دفترش نوشت: «در دلم آرزوی آمدنت میمیرد».** شام بود و صبح بود؛ روز ششم.
* عبدالوهاب البیاتی: گریان فریاد برآوردم: و اینک خزان
** حمید مصدق
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 21:48 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه