خریفٌ وحشيٌ یتَسَتَّرُ خلفَ قناعِ الصّمتِ المتَفَجِّر:
برداً و عَویلاً و ضَراعاتِ ملاکٍ في الاسمال*

 

دخترها آمدند، با آغوش گرم و لبخندهای مهربان. غروب‌هنگام بود که زن، نشسته وسط گل‌های قالی، نوشتن را انتخاب کرد. شام بود و صبح بود، روز پنجم.


* عبدالوهاب البیاتی: خزانی وحشی در پسِ نقاب سکوت منفجرشونده است:
سرما و ضجه و زارهای فرشته‌ای ژنده‌پوش