زرمان حکایت می‌کند: (+)

 

حکایت مهتاب‌شب

برای رامک

-خوش‌خبر باشی زینت‌خانوم‌جون!
تلفن همگانی سرکوچه خراب بود. مشغول آماده‌کردن شام می‌شوم؛ دیر می‌شود و دورتر نمی‌توانم بروم برای زنگ‌زدن. می‌دانی که خط تلفن هنوز به خانهٔ همه نیامده. شماره‌تلفن همسایهٔ مهربان را که داری. زنگ بزن؛ خبرم کنند که شام مهمانم می‌شوی.