کلّ شیء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (42)
زرمان حکایت میکند: (+)
حکایت مهتابشب
برای رامک
-خوشخبر باشی زینتخانومجون!
تلفن همگانی سرکوچه خراب بود. مشغول آمادهکردن شام میشوم؛ دیر میشود و دورتر نمیتوانم بروم برای زنگزدن. میدانی که خط تلفن هنوز به خانهٔ همه نیامده. شمارهتلفن همسایهٔ مهربان را که داری. زنگ بزن؛ خبرم کنند که شام مهمانم میشوی.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 11:34 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه