فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (17)
از من پرسیده بود:
«تو خوشبختی؟»
من همیشه بودم. حتی اون لحظههایی که بسیار غمگین بودهام. خوشبختی توی رگهای منه. بلد نیستم خوشبخت نباشم.
خوشبختی برای من یعنی من باشم و زندگیام و قدرت داشته باشم که برای بهتر شدنش بجنگم. خوشبختی یعنی شب که سرم رو میذارم رو بالش راضی باشم که سعی کردم بهترین کارها رو بکنم. خوشبختی یعنی اونجایی که سعی میکنم اشتباهاتم رو جبران کنم. خوشبختی یعنی وقتی به گذشتهام نگاه میکنم میبینم به خاطر ترس از چیزی فرار نکردم. خوشبختی آدمهایی هستند که دوستشون دارم، اونها هم دوستم دارند.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 20:22 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه