فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (18)
بلقیسُ... یا وَجَعي
و یا وجعَ القصیدةِ حینَ تلمسُها الأنامِل
هل یاتُری...
من بعد شَعرِکِ سوفَ ترتفعُ السنابل؟*
زهرا جانم
آنجا که خبردار شدم هیچ کس تو را نمیشناخت، نمیتوانستم بگویم زهرا همان که روی آینۀ خانهشان نقش ماهی کشیده بود، همان که خوب مینویسد، همان که... بعد نزار در سرم مرثیه خواند. نام مادرت را نمیدانم، ولی نزار در سرم مرثیۀ بلقیس میخواند. نتوانستم بیایم کنارت، افتادهام در دهان هیولاها انگار، اما زنی در من از آن ساعت که پیام سوسن را خواندهام کز کرده است گوشهای و هیچی نمیگوید. من آنجا نبودم، اما انگار با هر کلمۀ سوسن (+ و +) همه چیز را دیدم...
زهرا جانم
درد را نمیتوان نوشت و اندوه تو صدای آرام اشکهایت مثل قطرهای روغن بر آب، بر همۀ روحم سایه انداخته است. کلمه ندارم زهرا جانم، فقط زنی که آن گوشه سر بر زانو گذاشته است محزون الرحمن میخواند.
کلمه ندارم زهرا جانم و نمیتوام جواب سوسن را بدهم یا به تو زنگ بزنم...
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه