نه اینکه خونم رنگین‌تر از بقیه باشد، نه اینکه فکر کنم باد شش دانگ دنیا را به نامم می‌زدند و نزدند، نه اینکه توقعی از کسی داشته باشم و بی‌پاسخ مانده باشد... هیچ کدام از این‌ها نیست اما کم‌کم دارم کم می‌آورم.

در نهادم آدم غمگینی نیستم که از هر اتفاقی فاجعه بسازم. دردها زود در من ته نشین می‌شوند و دیر به سطح می‌آیند. زیاد عزادار باقی نمی‌مانم، شادی‌های کوچک اینقدر برایم عزیز هستند که نخواهم از دستشان بدهم.

همۀ این‌ها هست، بیش از این‌ها نیز هست.

فقط از سال 87 تا الان نصیبم اندوه‌های بزرگ بوده و تاب آوردن‌های دشوار. زخم خورده‌ام و خودم مرهم شده‌ام. اهل غر زدن نیستم اما دلم منتظر یک اتفاق خوب دارد پیر می‌شود. چیزی که بخزد لابه‌لای روزهای آدمی تا شب‌ها پیرامونش خیالبافی کند.
اینکه بخواهم به چیزی یا جایی برسم که برای دقایقی پاهایم را دراز کنم و نفسی عمیق بکشم، توقع زیادی است؟ اینکه بعد از تمام این سال‌ها نخواهم مدام به خودم بگویم «تمام شد»، «گذشت»؟

من از اینهمه سال اضطراب خسته‌ام، از اینهمه سعی در درک شرایط و آدم‌ها، از اینمه رفتن با پاها زخمی، اینهمه احساس ناامنی...

جایی نیست که من دمی سر بگذارم و بر خواب روم؟
گرچه اعتراف می‌کنم دلم خواب نمی‌خواهد، بس که خواب‌هایم مشوش است. دلم کمی نسیم می‌خواهد و یقینی که به من بگوید آن دور بالاخره آبادی هست و امیدی به چشمه‌ای آب همین نزدیکی... از بوی خاکی که بر تن و جانم نشسته ملولم.
امید من دارد خاموش می‌شود و خستگی‌ام غالب.


پ.ن. عنوان از حسین منزوی