خمار صد شبه دارم (10)
جهنم را همه میشناسیم
جهنم روی دو پا راه میرود
ولی بهشت؟
بهشت شاید تنها لبخندی باشد،
بر لبهایی که نام تو را زمزمه میکند
و آن لحظۀ کوتاه سرگیجهآوری که از یاد میبری
که جهنمی وجود دارد...*
جهنم روی دو پا راه میرود
ولی بهشت؟
بهشت شاید تنها لبخندی باشد،
بر لبهایی که نام تو را زمزمه میکند
و آن لحظۀ کوتاه سرگیجهآوری که از یاد میبری
که جهنمی وجود دارد...*
آن خانه که بودیم، اتاقم رو به نور بود. یک دیوار بزرگ داشت رو به جنوب. دیوار همهاش پنجره بود. دو پنجرۀ قدی ِ دو لتی. تحتم کنار پنجره. زمستانها سوزی که از درز پنجره میآمد به صورتم میخورد و تابستانها با روشنایی خورشید بیدار میشدم. خانههای آن محله هنوز بیشتر خانه بودند یا نهایتا دو طبقه داشتند. دیوارها کوتاه بود و درختان بلند. چشم که باز میکردم آسمان را میدیدم. سمت راست پنجره را اگر نگاه میکرد ته کوچه پیدا بود که به یک سه راهی میرسید و کنار سه راهی رودخانه جاری بود. راهنمایی که بودم باید سر همان سه راهی منتظر سرویس مدرسه میشدم ساعت 6 صبح. صبحهای تاریک زمستان آنجا میایستادم و به صدای رودخانه گوش میکردم. خانۀ مادربزرگ که طبقۀ پایین بود، بالکن بزرگی داشت. شاید سیزده سالم بود که از جلوی پنجرۀ اتاقم پلکانی آهنی به آن بالکن زدند. چشماندزم وقتی که بر روی تخت دراز کشیده بودم راه راه شد. اما خیلی زود صدای پای پسر دایی سه ساله که از روی پلهها بالا میآمد و به کف دستان کوچکش به پنجرهام میکوبید، کدورت آن میلهها را از میان برد. صدای دیگری هم از آن سالها در گوشم مانده. صدای آب دادن مادربزرگ باغچه را. حدود ساعت 5 و 6 عصر که من معمولا پشت میز نشسته بودم و درس میخواندم. با صدای آب، پنجره را باز میکردم و سلام میگفتم. سر بلند کردن مادربزرگ. میگفتم «سلام پریجان» و میشنیدم «سلام قربونت برم». صدای پدربزرگ که بلند بود و رسا. بلندی صدایم را از او دارم، چنانکه زنگ صدایم از مادربزرگ است. پدربزرگم که صدا میکرد «رامک؟ بیا پایین شربت آبلیمو درست کردم». بالای تختم کتابخانه بود. آن موقع کتابهای مادرکم کتابخانه را پر کرده بود. حالا کتابهای مادرکم بیشتر در کارتن بستهبندی شده و کتابهای من در همان کتابخانه است. حالا هم بالای تختم. روی به روی تخت، قاب عکسی بود بزرگ. درش تصویر آسمان شب بود. شبی ابری. ابرهای سیاه و خاکستری و گاهی سپید. و لابهلای ابرها پرنده ای دل به شب داده بود. این خانه که آمدیم قاب بزرگ بالای سرم بود. حالا نیست. چون مادرک میترسید که شبی بر روی سرم بیافتد. قاب را برداشتم اما جلوی در اتاق به دیوار زدم. حالا هربار از در اتاق بیرون میروم میبینمش. آن شب تیرۀ ابری را و پرندهای که به سوی نور فریاد میکشد...
*یاروسلاو سایفرت
پ.ن. این متن را نمیتوانم تمام کنم... مرا یارای نوشتن بیش از این نیست.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 16:20 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه