«... ما را چه به این آلمانی‌هایی که داشتند آن پایین رژه می‌رفتند یا آن بابایی که توی تابوت خوابیده بود یا کلماتی که روی پرچم‌ها نوشته شده بود. با خودم فکر کردم که ظرف چند روز باید با نود و نه درصد جمعیت دنیا ترک خویشاوندی می‌کردیم، با مردان و زنانی که زندگی‌شان را می‌کردند، زندگی‌شان را بیمه می‌کردند، نگران آیندۀ فرزندانشان بودند. شاید مردم قرون وسطی چنین احساسی داشتند که فکر می‌کردند روحشان را به شیطان فروخته‌اند. حس غریب و نیروبخش، اما ناخوشایندی بود، ولی در عین حال کمی احساس ترس می‌کردم. بله، به خودم گفتم من این کار را کردم ، تمام شد. من از دست رفتم.»


خداحافظ برلین، کریستوفر ایشروود، ترجمۀ آرش طهماسبی، ص 80

پ.ن. مرتبط: (+)