ما را به سخت جانی خود این گمان نبود*


چای و بیسکوییت شکلاتی را می‌گذارم روی میز، کنار تخت. تکیه می‌دهم به بالشت و لحاف را می‌کشم روی پاهایم. گیرۀ سرم را باز می‌کنم و موهایم آزاد می‌شوند. پشت پنجره باران می‌بارد. کتاب می‌خوانم و صدای زنی مهربان در گوشم نجوا می‌کند که «دیدی تمام شد؟ دوام آوردی و گذشت»
چند ماه پیش همین آرامش ساده برایم تصویری دست نیافتنی بود.
لبخند دارم.

شنبه، بیست و نهم آذر

*شکیبی اصفهانی