بریز قهوه برایم که زیستن سخت است
گرفته سخت به من، روزهای آسان را*


روزم به نگرانی برای فردا گذشت... بعد نگران‌تر شدم برای روزهای بعدترش.
نگرانی فلجم کرده، من از روزهای پیش رو می‌ترسم؟
با خودم زمزمه می‌کنم «به جهنم، یک چیزی می‌شود عاقبت!» بعد ته دلم ضربه‌ای به آبگینه می‌خورد... هشداری برای اینکه یادم بیاورد چیزی آن ته هست که دوست ندارم ترک بردارد... 



* از هادی خورشاهیان