توی قصه‌ات زن مدام می‌بافت و می‌بافت. برای درخت‌ها، سنگ‌ها،
شاخه‌ها، پرنده‌ها... برای همه لباس می‌بافت و گاهی صدای خنده‌اش می‌پیچید
توی باد. زن شبیه من بود. حتی راه رفتنش و نگاه خیره و صدای عجیبش.

بهار برایم کاموا بیاور
(+)