هیچ کس نمیداند زنها چه چیز را لابهلای گرهها جا میگذارند
توی قصهات زن مدام میبافت و میبافت. برای درختها، سنگها،
شاخهها، پرندهها... برای همه لباس میبافت و گاهی صدای خندهاش میپیچید
توی باد. زن شبیه من بود. حتی راه رفتنش و نگاه خیره و صدای عجیبش.
بهار برایم کاموا بیاور
(+)

+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 19:58 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه