اینک مادربزرگ پیری هستم با صدها داستان. داستان‌های خودم، داستان‌های آدم‌ها، قصه‌هایشان، دردهایمان.
باید کسی باشد که من همه را برایش روایت کنم. کسی که از سپیدی موهایم حدس بزند چه قدر بار این سال‌ها سنگین بوده‌است.
مادربزرگ چاق مهربانی که پاستیل کوچکی از دست نوه‌اش می‌گیرد، می‌خندد، بعد مهربان نگاهش می‌کند و می‌گوید «پیر شی مادر».





پ.ن.1. دخترک می‌گفت ارزش زندگی هر کس به حرف‌ها و داستان‌هایی که می‌داند تا در پیری تعریف کند و من فکر می‌کنم چند صد داستان دیگر کافی است؟
پ.ن.2. عنوان از «نزار قبانی»: همه چیز را می‌توان پنهان کرد مگر گام‌های زنی که در درون ما راه می‌رود.