علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (18)
دیشب گفتم که امروز امتحان داشتم. از ساعت 5 صبح نشستم به خواندن. بعد رفتم دانشگاه. ساعت 12:15 رفتم آموزش برای گرفتن برگۀ اشتغال به تحصیل. گفتند که سیستم قطع است و بروم ساعت 1:30 بیایم. توضیح دادم که ساعت 2 امتحان دارم و شاید نتوانم دوباره سر بزنم. به هر حال کاری از دست کسی ساخته نبود. ناهار خوردم و دوباره ساعت 1:45 به آموزش رفتم. پسرک خانم مسئول پشت میز مادرش نشسته بود و در جواب اینکه «مامان کجان؟» میگفت «پایین». گفتم «پسر جان! اینجا طبقۀ سومه، کدوم پایین؟» نمیدانست. تا ساعت 2:05 پشت در منتظر بودم. میدانستم ساعت 3 کل آموزش تعطیل میشود. تا اینکه همکلاسیها زنگ زدند که کجایی، امتحان را میخواهند شروع کنند. برگه را باید میگرفتم، چون فردا هم تعطیل بود و فرصتم تمام میشد. تکهای کاغذ از پسرک گرفتم و با عجله و خشم برای مادرش یادداشت نوشتم:

ساعت 3:45، گواهیام را با همین تکه کاغذ به برد زده بودند.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر ۱۳۹۲ ساعت 22:35 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه