گفت «بعد از انصراف شما تا چند سال اسمتان توی لیست بود، ما به اسم شما خیلی غذا گرفتیم و خوردیم.» خندیدم. داشتم از پنجرۀ ماشین مجسمۀ فردوسی را نگاه می‌کردم و باورم نمی‌شد که از آن روزی که او می‌گوید نزدیک به چهار سال گذشته باشد. 

بعد از نزدیک به سه ساعت انتظار نوبت من شده بود، اما هم‌کلاسی سایق را دیدم که کلافه روی صندلی نشسته است. می‌دانستم ساعت 4 باید کجا باشد. من هم دلم می‌خواست بروم ولی دیگر برای تصمیم‌گیری‌ام دیر شده بود، اما شاید با کمی همکاری، او می‌رسید. رفتم بالا سرش گفتم «می‌خواهید به جای من بروید؟» پرسید «پس شما چه می‌کنید؟» خندیدم، شانه بالا انداختم گفتم «صبر».

خواستم از در بیایم بیرون که دیدم دخترک روی پله‌ها نشسته است. دخترک خسته است و ناامید. مدام بغض می‌کند. زدم بر شانه‌اش که چرا اینجا نشستی؟ گفت «دوباره داغ کرده‌ام». حرف زدیم. آخرش خندید. گفت «تو چرا کمکم می‌کنی؟» شانه بالا انداختم گفتم «چون به لبخند آدم‌ها اعتقاد دارم.»

ساعت چهار بود که رسیدم خانه. جایم را انداختم کنار آن پنجرۀ بزرگ و خوابیدم و با خودم فکر کردم چه اتفاق بدی ممکن است بیافتد؟ صدای خندۀ مادر و برادرک می‌گفت هیچی!

امروز تقریبا تمام روز را خوابیدم. شام هم با برادرک ساندویچ خوردیم. حالا هم می‌خواهم بروم جایم را بیاندازم کنار همان پنجرۀ بزرگ. آنجا که می‌خوابم انگار از تمام دنیا جدا می‌شوم. می‌چسبم به آسمان و آن شاخه‌هایی که به آسمان رسیده‌اند و گلدان‌های شمعدانی پشت پنجره.