چه آرام و پر غرور گذر داشت، زندگی من چو جویبار غریبی (3)
(+) در گوشم تکرار میشود که قطار میرسد به ایستگاه. رسیدهام و دلم نمیخواهد پیاده شوم. چند دقیقهای در ایستگاه میایستم. دیرم شده است، اما نمیخواهم سر کلاس بروم. نه چون بچهها را دوست ندارم یا معلمی شغل محبوب من نیست. چون میخواهم آن طرف میز جای من باشد. من باشم که با خیال راحت سوال میپرسم. من باشم که برای در رفتن از تکلیفها برنامهریزی میکند. من باشم که غر میزند. میخواهم هجله نداشته باشم. میخواهم جایم در شلوغی بوفه باشد. خسته نباشم. عقب نباشم. دلتنگ دوستانم نباشم. در خانه نگران دانشگاه و کار، در دانشگاه نگران خانه نباشم.... دیرم شده است. توی حیاط بچهها سرشان را کج میکنند که ما الان از کلاس آمدهایم و خستهایم. میگویم ده دقیقه دیر بیایین. میخندند...
کلاس شروع میشود. صادق هدایت دوست ندارند. نمیگویم خب منم همینطور. به جایش از هنر هدایت میگویم و بعد برایشان شعر میخوانم. من ِ فراموشکار شعر را یادم میآید و میخوانم. نمیدانند چه قدر دوستشان دارم. نمیدانند که اگر دوست داشتنشان نبود دلم میخواست روی پلهها بنشینم، سرم را میان دستانم بگیرم و یک دل سیر بگریم.

پ.ن. دیشب که در میان حال خرابم دست و پا میزدم، دوباره به این آهنگ رسیدم و شرح حال چهارشنبه را تند تند نوشتم.
کلاس شروع میشود. صادق هدایت دوست ندارند. نمیگویم خب منم همینطور. به جایش از هنر هدایت میگویم و بعد برایشان شعر میخوانم. من ِ فراموشکار شعر را یادم میآید و میخوانم. نمیدانند چه قدر دوستشان دارم. نمیدانند که اگر دوست داشتنشان نبود دلم میخواست روی پلهها بنشینم، سرم را میان دستانم بگیرم و یک دل سیر بگریم.

پ.ن. دیشب که در میان حال خرابم دست و پا میزدم، دوباره به این آهنگ رسیدم و شرح حال چهارشنبه را تند تند نوشتم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 11:32 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه