چه آرام و پر غرور گذر داشت، زندگی من چو جویبار غریبی (1)
فاجعه آنجا اتفاق میافتد که بپرسی «هیچ کدام کتابی در کیفتان نیست؟» بگویند «نه». بگویی «رمان زرد، کتاب درسی، قرآن؟» آن وقت نه با شنیدن کلمۀ اول که با شنیدن کلمۀ آخر پوزخند بزنند.
فاجعه آنجاست که بگویی «حالا که در راه کتاب نمیخوانید، چه گوش میدهید؟» به صدای بلند و مغرور بگویند «تتلو» و یک نفر با خجالت زیر لب بگوید «شجریان» و بعد با لبخند تو دیگری هم بگوید «منم همینطور»
فاجعه آنجاست که بگویی «حالا که در راه کتاب نمیخوانید، چه گوش میدهید؟» به صدای بلند و مغرور بگویند «تتلو» و یک نفر با خجالت زیر لب بگوید «شجریان» و بعد با لبخند تو دیگری هم بگوید «منم همینطور»
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 9:49 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه