سخت بود.
این جمله را نوشتم و هی انگشتانم را کشیدم بر کلیدها. چه دارم اضافه کنم؟ می‌خواهم از چیزی بنویسم که سخت بوده و چرا سخت بوده و چرا الان نمی‌توانم از آن بنویسم. چون سخت است و این سختی دقیقا از همان نقطه‌ای می‌آید که سختی لحظات دیروز. آنجا کجاست؟
آنجایی که رفتی مستقیم سر صندوقی که سال‌هاست که آن گوشه مانده. خودم هم دیگر کمتر به سراغش می‌روم. از من خواستی درش را باز کنم و به تو نشان بدهم آن تو چه دارم، بعد درش را باز کردی و من تقلا می‌کردم که از لابه‌لای دستانت درش را ببندم و ترمه رویش بکشم و همه چیز را به حالت عادی برگردانم.
نوشتن این چند خط هم مثل این است که ترمه را کنار زده باشم. برای همین از ادامه دادن این پست منصرف شده‌ام، ولی من از نوشتۀ بی سر و ته بدم می‌آید و الان نمی‌دانم چگونه این نوشتنی را که شروع کرده‌ام تمام کنم...
باید نقطه را بگذرم و از نوشتن دست بکشم
.