والا یاد گرفتن یه چیزهایی و آموختنشان به فرزندانمان اینقدر سخت نیست.
ساعاتی از روز مختص خود آدمهاست و کسانی که نزدیکترین افراد به ایشان هستند. این را همهمان میدانیم؟ میدانیم که حدود ساعت 1 تا 4 بعد از ظهر و از ساعت 9 شب به بعد وقت زنگ زدن به آدمها نیست؟ مگر کار فوری داشته باشیم یا چنان به ایشان نزدیک باشیم که بدانیم اجازۀ چنین کاری داریم.
ظهر خوابیدم. با چنان سردردی که گمان میکردم هر لحظه ممکن است کرۀ چشمانم بیافتد کف دستانم. ساعت 3:20 صدای ویبرۀ موبایل که آمد نگاه کردم دیدم نوشته «هر وقت برایت مناسب بود بگو تا تماس بگیرم». لحاف را کمی بیشتر دور پیچیدم. ساعت 3:40 زنگ زده است. بدیهی است که من جواب ندادم ولی آیا عصبانی هم نشدم؟ ساعت 4:10 به تلفن منزل زنگ زده و بابا هم گوشی را دادند دستم.
پ.ن. واضح و مبرهن است که اون ساعت ظهر مربوط به افرادی است که میدانیم وقتشان را در خانه میگذرانند.
ظهر خوابیدم. با چنان سردردی که گمان میکردم هر لحظه ممکن است کرۀ چشمانم بیافتد کف دستانم. ساعت 3:20 صدای ویبرۀ موبایل که آمد نگاه کردم دیدم نوشته «هر وقت برایت مناسب بود بگو تا تماس بگیرم». لحاف را کمی بیشتر دور پیچیدم. ساعت 3:40 زنگ زده است. بدیهی است که من جواب ندادم ولی آیا عصبانی هم نشدم؟ ساعت 4:10 به تلفن منزل زنگ زده و بابا هم گوشی را دادند دستم.
پ.ن. واضح و مبرهن است که اون ساعت ظهر مربوط به افرادی است که میدانیم وقتشان را در خانه میگذرانند.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۱ ساعت 23:7 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه